واقعا از دستش اعصابم خورد شده
داشتم یک ساعت پیش باهام تلفنی حرف میزدیم یهو برگشت گفت چند روزه دارم در مورد یه چیزی فکر میکنم و به این نتیجه رسیدم که باید جدا شیم منم گفتم باشه دلیل قانع کننده بیار منم جدا میشم ( خودم کلا میخاستم این نامزدی بهم بخوره ) برگشت گفت گذشته تو اختلاف عقاید اختلاف سلیقه برگشتم بهش گفتم تو پنج سال پیش (پنج سال دوست بودیم ) منو اینجوری دیدی با همین قیافه با همین سلقیه که داشتم با همین عقاید با همین خانواده راجب گذشته ای که میگی من تا فهمیدم دنیا یعنی چی خودت اومدی جلو پام عمرم گذاشتم برات چه گذشته ای رو میگی اگه الان فکر کردی اره ما بهم نمیخوریم گه خوردی اون موقع اومدی بد برگشت گفت چالش بود برات متاسفم تو راحت میتونی بزاری منو بری گفتم غلط کردی الان دیدی برگشتم گفتم چرا جداشیم بمون درست میکنم همه چیو داری دست پیش میگیری پس نیوفتی بد بهش گفتم باشه چالشو بفرست ببینم کجا دیدی چالشو (گفت ذهنی بود یهو گفتم اینو بگم )
الان چیکنم من واقعا منتظر یه اتفاق بودم این نامزدی رو تموم کنم
دوبارم زنگ زد جواب ندادم