فکر نمیکنم بدتر از من باشی اسی
۷سال بایکی بودم عاشقانه همو دوستداشتیم،اینم بگم واقعا رایط ازدواج نداشت.
تا من رفتم سرکار یکی بهم درخواست ازدواج داد.
رفتم مشاوره گفت از این جدا شو برو بااون خواستگارت.
خلاصه منم انجام دادم.
گذشت و اون نفر اولی همه جوره دنبالم بود،بمیرم واسش😣،دیگه یه شب باهام صحبت کردیم و اونم قرار شد هفته دیگه منو بخانوادش معرفی کنه،خطش۱۲روز خاموش بود،منم همچنان پیگیر اون تا خط داداشش رو پیدا کردم تا شماره رو سیو کردم روپروفایل داداشش عکس آگهی ترحیم عشقم رو دیدم🖤.
روزها و ماه ها گذشت بسختی کناراومد بااون غم.
حالا این خواستگارم بعد از اون جریان من نیاز شدیدی به همصحبت داشتم ایشونم که سرگرم کار و....
رابطمون شد دوسال همچیز اوکی تااینکه بابام عمل داشتن،بهش پیام دادم آقای فلانی بیا ملاقات حاجی.
ایشون خیلی شیک و مجلسی گفت من دوستتدارم عاشقتم ولی افسوس که مشکلات خانوادگی دارم و نمیخوام تورو درگیر خودم کنم و ولی میخوامت بیا مثل دو دوست کنار هم باشیم و منم قبول نکردم.
حاله دوتا غم داشتم غم نبود عشقم و عذاب وجدان و کنار کشیدن خواستگار بیشعورم.
و منی که تنها تر از همه