اومده بود بالای سرم آلتشو نشونم داد مادرم تو حیاط داشت حیاط رو میشست ...اون خیر ندیده بهم دست زد و تا اومدم سر و صدا کنم ازم فاصله گرفت منم با ترس و لرز رفتم با همون حالت خواب آلودگی نشستم تو حیاط کنار مادرم...
دخترا خیلی گناه دارن به غیر از این،،، چند نفر دیگه هم قصد تجاوز داشتن بهم توی زمانهای مختلف هر کسی به طریقی به من دست دارازی میکرد ...هیچکدومشونو نمیبخشم الان که بزرگ شدم هنوز هم که هنوزه یادم نمیره و هر روز اون کارای کثیفشون یادم میاد اینش برام عذاب آوره که اونها همه از نزدیکان خودم بودن و مجبورم گاهی وقتها باهاشون چشم تو چشم بشم البته من با نفرت