از مامانم متنفرم...از همون نوجوونی.خیلی زجرم میداد.الانم که ازدواج کردم نمیتونه اصن شوهرمو ببینه.همش درگیر خاهراشه.به خاطر خاهراش هر فحشیو بما میده...الانم خونشونم اومدم رو تختش خابیدم.میگه تو که اینجا میخابی بعضی وقتا شوهرتم میاد کنارت من بدم نیاد شکا روتختمون بخابین😐🥲واقعا دلم میخاد نباشه.از بس نچسبع