قبل از عید یه سقط داشتم توی هفته 8 جنین ایست قلبی کرده بود مجبور شدم سقطش کنم بچه ندارم
اینقدر افسرده شدم دلم میخواد بمیرم دیروز هم عقد خواهرم بود اصلا بهم خوش نگذشت 😪و هیچکس هم آدمو درک نمیکنه در صورتی همه مریضی رو توی درد جسمانی می ببینن میگن فلانی مریض شده ولی من از لحاظ روحی الان واقعا مریضم اصلا حتی مامانم احوال نمیگیره ببینه روحیه ام چطوره 😪درسته برا بعضیا واقعا فکر میکنن حالا یه سقط بوده تموم شده رفته دیگه نمیدونن توی زندگی خیلی واسم سخت میگذره 5 سال ازدواج کردم دوتا سقط دارم برا من که گرون تموم میشه هم صرف هزینه های دکترا هم از روحیه روحی شکنجه شدید شدم دیگه حرفا دیگه هم حتی فاکتور بگیرم خودم داغونم همش فکر وخیال دست از سرم برنمیداره همش فکر میکنم اگر بچه دار نشم باید برم طلاق بگیرم همش سرنوشت زندگیم اینطوری می بینم خیلی برام تلخه همش میگم کاش اصلا من به این دنیا نیامده بودم خیلی سخت میگذره هیچ روزی شاد نیستم حتی دیروز هم جشن عقد بود اون خواهرم یه بچه داره اصلا نمیدونم اینقدر بی دست و پا هست بهش میگم بچه ات باید پوشکش عوض بشه اصلا واسش مهم نیست تا بهش نگیم نمی فهمه بچه اش گرسنه اش هست اصلا بچه اش نمیگیره می انداخت گردن من یا گردن یکی دیگه. دلم شکست با خودم گفتم خدا به چه کسایی بچه میده اونوقت اصلا آرزو بچه دار شدن هم بعضیا باید به گور ببرن. هیچی شادم نمیکنه اینقدر هم تنهام و بی کسم فکر نکنم کسی مثل من پیدا بشه. دلم میخواد به شوهرم بگم بره یه زن بگیره منم طلاق بگیرم بخدا دیگه تحمل ندارم روحیه ام خرابه 😔😔 دیگه دلم نمیخواد برم دکتر دوباره راه های قبلی هم تکرار کنم همش این بغض توی گلو هست داغونم به معنای واقعی جا زدم
ذخیره تخمدانم هم پایینه شایدم دیر یا زود یائسه بشم دکترا واقعا هیچی سرشون نمیشه امروز به شوهرم میگفتم خداکنه خدا هیچکسو گرفتار دکترا نکنه تا آخرش تا موقعی زنده هست باید بره دکتر
بخدا خانما از دکتر رفتن واقعا متنفرم اصلا به دارو هاشون اعتقادی ندارم واقعا اونجور که فکر میکنم اصلا علم پزشکی هیچ پیشرفتی نکرده 😪
هیچ انگیزه ای ندارم دلم به هیچی شاد نمیشه 28 سالمه غصه هایی من خوردم فکر نکنم مامان و بابام خورده باشن😭دلم میخواد رها بشم دلم میخواد به درد خودم تنها بمیرم شوهرم پاسوز من نشه اینجور مشکلاتم صد برابره درد خودم یه طرفه دیگه این غصه هم یه طرف دیگه