مادر شوهرم دیشب از مسافرت برگشتن به من گفت سال دیگه خودتو بچه هات هم بیاین با ما بریم.در صورتی ک اصلا دلم نمیخاد هیچ جا باهاشون برم از اخلاق و رفتارشون متنفرم ..از بس اذیتم کردن قبلنا...وقتی اینجور گفت حرف برام نیومد اصن نفهمیدم چی بگم فقط یه لبخند زدم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
افکار منفی را کنار بگذار...یه سری به تاپیک هام بزن شاید ب: اینم لینک چالش ناشناس اگر مشکلی یه سوالی داری بنویس اینحا میرم میخونم و توی تاپیک چالش ناشناس شات سوال شما میزارم و جوابتون رو مینویسم💕
بیاید با هم مهربون باشیم...اگه تو موضوعی تفاوت عقیده داریم به این فکر کنیم همون قدری که ما فکر میکنیم که عقیدمون منطقی و درست ترینه، طرف مقابلمون از ما بیشتر نباشه به اندازه ما به عقیدش اعتماد داره و فکر میکنه فکر اون منطقی تره خب :) مسلما همونقدری که ما ناراحت میشیم از اینکه به این عقیمون بی احترامی بشه، اوشون هم همونقدر ناراحت میشن... اگه بین رنگارنگی عقایمون هممون به "هر چیزی که برای خودت میپسندی برای دیگران هم بپسند" اعتقاد داشته باشیم زندگی هامون با وجود تفاوت ها زیبا میشه...