امروز خونه پدر شوهرم بودیم خیلییی شلوغ شد یدفعه بعد من تو آشپزخونه بودم خواهر شوهرم اومد گفت رویا (دختر برادر شوهرم که تقریبا همسن خودمه)اومده مستقیم رفته تو اتاق روش نشده بیاد پذیرایی پیش مهمونا منم رفتم که غافلگیرش کنم دیدم برق یکی از اتاقا روشنه درش هم بسته اس رفتم پشت در یهوییی در اتاق رو باز کردم پریدم تو گفتم پخخخخخخخخخ آقایهویی دیدم شوهر خواهر شوهرمه داره لباس عوض میکنه یعنییی ذوب شدم سریع معذرت خواهی کردم لپام سرخ شد سریع پریدم تو اتاق بغلی دیدم رویا اونجاست بعد بیچاره اومده تو اتاق تند تند معذرت خواهی میکرد آقا تا از اتاق رفت بیرون به خواهر شوهرم گفته بود دیدم خواهر شوهرم اومد اتاق کررر کررر میخندید ،😂😂👎👎من که داشتم غش میکردم دستام یخ شده بود آخه چرا مث آدم نرفتم تو
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و.... شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه. ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔