با اینکه میدونست امروز تا ساعت ۴ سر کار هست از دیشب به من گفت امروز حرکت میکنیم
باردار هستم. قبلش برنامه ریزی این بود کهفردا صبح بریم این فاصله من جمع و جور کنم اونم شب که اومد گردگیری و جارو
یهو دیشب ساعت ۱۱ گفت نه امروز بعد از کارش بریم خلاصه از دیشب من گرفتار حمع و جور کردن و لباس شستن بودم. تا ۳ و نیم شب دوبار صبح ۹ پاشدم ناهار درست کردم و جارو و گردگیری شد پای خودم . رفتم بیرون کم و کسری ها خریدم. لباسا اتو کردم چمدون بستم. سبد تو راهی بستم
الان زنگ زدم کی میای. ریلکس میگه باید سر کار بمونم اخر سالِ رییس کار داره
من نمیگم چرا نمیریم میگم چرا خبر نداد. اینو که لحظه اخر نمیدونست از همون صبح میدونست. اعصابم بهم ریخته
بخدا من صبحانه هم نخوردم از بس کار بود