من دارم جدا میشم
ولی خب هنوز متاهلم دیگه
خودمم عذاب وجدان دارم
این اقا فروشنده هست رفتارش قیافه ش بدجور رفته تو مخم
من اصلا ابدا ادم اینجور کارا نیستم اینم بگم محاله ممکنه برم سمت ارتباط و این قضایا
اما ذهنم درگیره
حتی یک ماه نرفتم مغازش
اما بیشتر نتونستم
دلم فقط میخواد ببینمش
خیلی با شخصیته خیلی مودب
تمام حسرتام هر ویژگی ک میخواستم شوهرم داشته باشه رو اون داره
من انقدر تنهایی بدبختی کشیدم ک میدونم احساساتم طبیعیه تو خیالم ساعتها میشینم حرف میزنم باهاش و گریه میکنم😭
همه ی زندگیم کثافت بوده
اینم یه خیال سرخوش گذرا
فقط نوشتم چون اینجا همه چیزو مینویسم
تا یادم نره