اگه دوست داشتید ممنون میشم که بخونید
ببخشید که طولانیه
من توی یه خانواده ی پنج نفره به دنیا اومدم یه بردار دارم که الان 29 سالشه خودم که بچه ی وسط هستم 26 و خواهرم 22
پدرم یه آدم خیلی باهوش و با سیاست بوده که عاشق چهره ی مادرم میشه و باهم ازدواج میکنن ولی مادرم یه زن خیلی ساده و بی سیاست
برادرم که به دنیا میاد نمیدونم که بصورت ارثی یا اینکه از بی تجربگی مادرم میشه که دچار عقب افتادگی ذهنی میشه و از بچگی تشنج میکرده و نسبت به همسن و سالاش خیلی ضعیف و نحیف بوده در حالی که موقع به دنیا اومدن نزدیک 5 کیلو وزن داشته و خیلی بچه ی سالمی بوده
پدرم یک سال بعد تولد برادرم بخاطر بیماری که داشته معتاد میشه و با مامانم خیلی دعوا داشتن و بعدش که من و خواهرم به دنیا میاییم
یه زمانی اینا تصمیم میگیرن که از شهرستان بیایم تهران .پدرم که هم اعتیاد داشت و هم مریض بود و کاری که انجام میداد دست فروشی بود و کفاف زندگیمون رو نمیداد بابت همین طفلی مامانم یواشکی میرفت خونه های مردم رو نظافت میکرد این روند ادامه داشت تا وقتی که ما بزرگ شدیم و برادرم که چیز خاصی نمیفهمید و همچنان ضعیف بود در نتیجه من بعنوان بچه ی بزرگ باید هی بین دعوا و کتک کاری های مامان بابام قاضی میشدم بعنوان یه مادر باید تو خونه آشپزی میکردم تا شب که مامانم خسته و کوفته از سرکار میاد و چون خواهرم از بچگی بدون مادر بزرگ شده بود باید نقش مادر رو هم برای اون انجام میدادم
چیزایی که از بچگی یادمه دعواها و کشمکش ها و اعتیاد پدرم و اینکه من هیچوقت نتونستم بچگی کنم و همیشه به دخترعموهام حسرت میخورم چون تو هر مجلسی باید لباس کهنه های مردم رو میپوشیدیم ولی دخترای فامیل همیشه لباس نو میخریدن
یه صحنه ای از بچگی یادمه که هر کی توی محل فوت میشدمن و خواهرم و مادرم میرفتیم مسجد تا غذا بخوریم و بعدش مردم هر چی از غذای دهنیشون میموند میریختن تو مشما و میدادن به مادرم و الان که فکر میکنم میگم واقعا چرا مامانم قبول میکرد
تو اون چندسال مامانم چندبار بابامو تو کمپ خوابوند و چقدر براش کادو میخرید تا تشویق بشه و ترک کنه یه مدت ترک میکرد و باز شروع میکرد
پدرم بعد چندسال وقتی دکترا فهمیدن مریضیش چیه عمل کرد و حالش بهتر شد و از اون به بعد دیگه جدی رفت سرکار ولی خب دیگه بین مامانم و بابام هیچمحبتی نبود و بابام همچنان اعتیاد داشت