2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

710 بازدید | 22 پست

اگه دوست داشتید ممنون میشم که بخونید 

ببخشید که طولانیه 

من توی یه خانواده ی پنج نفره به دنیا اومدم یه بردار دارم که الان 29 سالشه خودم که بچه ی وسط هستم 26 و خواهرم 22 

پدرم یه آدم خیلی باهوش و با سیاست بوده که عاشق چهره ی مادرم میشه و باهم ازدواج میکنن ولی مادرم یه زن خیلی ساده و بی سیاست 

برادرم که به دنیا میاد نمی‌دونم که بصورت ارثی یا اینکه از بی تجربگی مادرم میشه که دچار عقب افتادگی ذهنی میشه و از بچگی تشنج می‌کرده و نسبت به همسن و سالاش خیلی ضعیف و نحیف بوده در حالی که موقع به دنیا اومدن نزدیک 5 کیلو وزن داشته و خیلی بچه ی سالمی بوده 

پدرم یک سال بعد تولد برادرم بخاطر بیماری که داشته معتاد میشه و با مامانم خیلی دعوا داشتن و بعدش که من و خواهرم به دنیا میاییم 

یه زمانی اینا تصمیم میگیرن که از شهرستان بیایم تهران .پدرم که هم اعتیاد داشت و هم مریض بود و کاری که انجام میداد دست فروشی بود و کفاف زندگیمون رو نمیداد بابت همین طفلی مامانم یواشکی می‌رفت خونه های مردم رو نظافت میکرد این روند ادامه داشت تا وقتی که ما بزرگ شدیم و برادرم که چیز خاصی نمی‌فهمید و همچنان ضعیف بود در نتیجه من بعنوان بچه ی بزرگ باید هی بین دعوا و کتک کاری های مامان بابام قاضی میشدم بعنوان یه مادر باید تو خونه آشپزی میکردم تا شب که مامانم خسته و کوفته از سرکار میاد و چون خواهرم از بچگی بدون مادر بزرگ شده بود باید نقش مادر رو هم برای اون انجام میدادم 

چیزایی که از بچگی یادمه دعواها و کشمکش ها و اعتیاد پدرم و اینکه من هیچوقت نتونستم بچگی کنم و همیشه به دخترعموهام حسرت میخورم چون تو هر مجلسی باید لباس کهنه های مردم رو می‌پوشیدیم ولی دخترای فامیل همیشه لباس نو می‌خریدن 

یه صحنه ای از بچگی یادمه که هر کی توی محل فوت میشدمن و خواهرم و مادرم می‌رفتیم مسجد تا غذا بخوریم و بعدش مردم هر چی از غذای دهنیشون میموند میریختن تو مشما و میدادن به مادرم و الان که فکر میکنم میگم واقعا چرا مامانم قبول میکرد 

تو اون چندسال مامانم چندبار بابامو تو کمپ خوابوند و چقدر براش کادو می‌خرید تا تشویق بشه و ترک کنه یه مدت ترک میکرد و باز شروع میکرد

پدرم بعد چندسال وقتی دکترا فهمیدن مریضیش چیه عمل کرد و حالش بهتر شد و از اون به بعد دیگه جدی رفت سرکار ولی خب دیگه بین مامانم و بابام هیچ‌محبتی نبود و بابام همچنان اعتیاد داشت  

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

هم سرکار می‌رفت هم مصرفشو داشت

مامانم درسته که خسته شده بود ولی بازم همدیگرو خیلی دوست داشتیم و همه کاری برامون میکرد تا اینکه با یه خانم دوست شد که پیشش از این قرعه های ماهانه میزاشت و چون این خانم بشدت زبون باز بود مامانمو یه جورایی تو دستش گرفته بود و مامانم چون بیسواد بود پولای مامانمو قایمکی میپیچوند هم اینکه با یه دعانویسه دستش تو یه کاسه بود و هی به مامانم میگفت فلانی برات دعانوشته فلانی اینکارو کرده و مامانمو به حدی دیوونه کرده بودن که نگید

مامانم درسته که خیلی ساده بود ولی بشدت من و خواهر برادرمو دوست داشت ولی از کمبود محبت و بی کسی هم به این خانمه پناه برده بود و چون مامانم به شدت مذهبی بود از همین طریق سعی کرده بود بهش نفوذ کنه دیگه بعد چندسال دوستی آنقدر روی مامانم تاثیر گذاشته بود که مامانم دیگه ما رو هم دوست نداشت و هرچقدر باهاش صحبت میکردیم اول حرفامونو قبول میکرد ولی بعدش یواشکی می‌رفت با این دوستش مشورت میکرد و میومد به ما می‌گفت شماها دروغ گویید شماها منو دوست ندارید

چه ها که از بی محبتی مادرم تو این چندسال کشیدیم

با اینکه وضع مالی مادرم به نسبت خوب شده بود ولی دیگه حتی هزارتومن هم تو خونه خرج نمی‌کرد و ما بیشترین چیزی که می‌خوردیم پلو سیب زمینی بود یادمه یه روز به مامانم التماس میکردم که تو رو خدا روزی هزارتومن بده که من برای خودم و آبجیم جمع کنم که بتونیم برای خودمون لباس بخریم ولی قبول نمی‌کرد  وقتی بابام شروع به کار کردن کرد هیچی برامون کم نمیزاشت هم از خورد و خوراک هم پوشاک

ولی خب دیگه همه چی از هم پاشیده بود 

 با اینکه بچه بودم ولی عاقل هم بودم یادمه عاشق یکی از پسرهای فامیل شده بودم اونم دوسم داشت حتی چندبار هم اومد بهم پیشنهاد بده ولی قبول نکردم چون با خودم میگفتم هیچوقت اجازه نمیدم که کسی بخواد حتی با خودش یک درصد فکر کنه که دختر فلانی آبروی خانوادشو برده و این عشق رو با خودم یواشکی دوسال سپری کردم و مطمعن بودم که اونم منو دوست داره ولی خانوادش بخاطر شرایط زندگیمون هیچوقت جلو نیومدن و اونم با یکی دیگه ازدواج کرد حتی روز عروسیش که ما رفته بودیم پسره گوشه در ورودی وایستادن بود و با حسرت بهم نگاه میکرد 

که عمرش به دنیا نبود و چهار سال بعد عروسیش سکته کرد و فوت شد

خواهرم تو اون سالها با یه پسر که میخورد پسر خوب و با شخصیتی باشه دوست شد و همچنان باهم بودن

مامانم تو این چندسالی که کار کرده بود خونه خریدع بود و باهم تو اون خونه زندگی میکردیم دیگه آنقدر کشمکش بین مامان بابام و ما زیاد شد که پنج سال پیش مامانم بابام رو از خونه انداخت بیرون و یادمه داییم زنگ زد به من و تهدیدم کرد که اگه باباتون از خونه نره بیرون میام باباتون و میکشم در نتیجه من و آبجیم و بابام از خونه زدیم بیرون و اومدیم خونه ی مامان بزرگم 

مامانم میگفت که شماها برگردید ولی ما دلمون نمیومد یه پیرمرد بدون ما کارتون خواب بشه 

مامانم تو این چندسالی که کار کرده بود خونه خریدع بود و باهم تو اون خونه زندگی میکردیم دیگه آنقدر کشمکش بین مامان بابام و ما زیاد شد که پنج سال پیش مامانم بابام رو از خونه انداخت بیرون و یادمه داییم زنگ زد به من و تهدیدم کرد که اگه باباتون از خونه نره بیرون میام باباتون و میکشم در نتیجه من و آبجیم و بابام از خونه زدیم بیرون و اومدیم خونه ی مامان بزرگم که توی منطقه ی خیلی پایین زندگی میکنن

مامانم میگفت که شماها برگردید ولی ما دلمون نمیومد یه پیرمرد بدون ما کارتون خواب بشه 

در نتیجه ما بدون هیچ پولی یک ماه تو خونه ی مامان بزرگم زندگی کردیم بماند که چقدر عموهام تیکه و متلک انداختن و دریغ از اینکه حتی یه هزارتومان کمک کنن 

تو اون یک ماه به زور تونستیم نزدیک 5 ملیون پول جمع کنیم و به خونه اجاره کنیم با بطری وسایل که از سمساری خریده بودیم 

من و خواهرم چقققدر گریه میکردیم و داغون شده بودیم ولی خب باید ادامه می‌دادیم 

تو این شرایط دوست پسر آبجیم گیر داد که من بدون تو نمیتونم و باید بیام خواستگاری و به زور اومد خواستگاری و بابام و مامان بزرگم که دیدن پسر خوبیه قبول کردن و اینا باهم عقد کردن 

تو این شرایط افتضاح مالی حالا باید برای خواهرم هم جهیزیه میخریدیم و واقعا درتوانمون نبود ولی بابام هر طوری شد سعی کرد که به جهیزیه ی خوب برای خواهرم بخره تا سرش پایین نباشه 

من بشدت به خواهرم وابسته بودم و از طرفی هم بابام شب کار بود و بشدت تنها بودم آخرین تیکه ی جهیزیه ی خواهرم رو که خواستیم بخریم رفتیم یه مغازه که صاحب مغازه یه پسر خیلی چندش بود و من تا قبل اون چندبار دیده بودنش و ازش ناخواسته بشدت بدم میومد ولی نمی‌دونم چرا اون رو وقتی شروع به حرف زدن کرد یه جور خیلی خاصی به دلم نشست و یه دل نه صد دل عاشق شدم 

اونم فهمید که من خوشم اومده و بهم درخواست دوستی داد و منم دیدم هم وضع مالیش خوبه هم اینکه من تنهام پس قبول کردم و باهم دوست شدیم 

من دوسال عاشقانه دوسش داشتم و خیلی از خط قرمزامو زیر پا گذاشتم تا کنار خودم نگهش دارم همه ی خواستگارامو رد کردم که فقط با اون بمونم اونم یه روز می‌گفت میخوامت و یه روز می‌گفت نمیخوامت تا اینکه بعد دوسال آنقدر بینمون کشمکش و دعوا شد که سه ماه پیش کات کرد و رفت با یه دختره دیگه عقد کنه و الان اصلا انگاری منی وجود ندارم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792