امشب بهم ریختم یه تاپیک خوندم انگار زندگیم مثل یه فیلم کوتاه از جلوی چشمام گذشت سنم کم بود دوماشینه میرفتیم مسافرت و متاسفانه عید بود من از پشت ماشین خودمون با خالهام شکلک بازی می کردم دیدم که یه ماشین زد پرتشون کرد توی گودال شبیه دره خالم که با دوتا از خاله هام نزدیک ما خونه خریده بود بابا بزرگم براشون همیشه با ما بودن بزرگتره توی تصادف فوت شد چند روز بعدش عقدش بود مثلا آخرین مسافرت مجردیش بود همهی خانوادهای مامانم داغون شدن خونه ی ما شد مثل بیمارستان صحرایی دوتا دیگه از خاله هام بابا ومامان بزرگم وداییم داغون شدن صحنه های خیلی بد یادمه اومد بزرگ شدن م توی لحظه مامانم داغون شد همیشه با اون سن کمم می دونستم مامان خوب نیست خودمو میزاشتم جلوش که کم نیارهه رفت سر کار خونمون و ساختم کلی ذوق داشتیم من حدود سیزده ساله بودم یکی دیگه از خاله هام سرطان ریه گرفت و متاسفانه متاستاز داد دو قلو داشت چهار ساله کمتر از پنج ماه فوت کرد ومامان دوباره شکست به سختی تلاش می کردم تسلی بدم بهش مامان خیلی تمیزه خونه بزرگه از اون سال نزاشتم دست به نظافت بزنه آشپزی خیلی کم شاید در ماه یک بار در حد برنج تشویقش کردم فوق بخونه و قبول شد ارشد پرستاری ولی من خودممم دلم خیلی تنگ شده هیچ وقت اینو بروز ندادم همش خونه ی ما بودن حتی وقتی خالم فوت شد دوتای دیگه بیشتر می اومدن خاستگاری خاله دومیم خونه ی ما بود خوابشونو می بینممم حدود دوماه پیش با خاله اولین تا صبح حرف زدم بیدار شدممم دیدم نیست حالم بد شددد ولی من حتی جلوی کسی بروز ندادم که دل منممم تنگ شدههه چرا رفتید مثل امشب که در سکوت کامل توی اتاقمم اشکمیریزممم خیلی سخته دل تنگ بهشت زهرای شهر زادگاه ت بشی ,😭😭