این روزا دارم بدترین روزای عمرمو میگذرونم...
یه دل میگه برم و راحت شم از این زندگی
یه دل میگه بسوز و بساز
امسال تحقیر شدم،بزرگ شمرده شدم،خندیدم از ته دل،گریه کردم،زجه زدم،حرف شنیدم،تهمت شنیدم،همشو میریزم تو سطل آشغال دلم
نه اینکه فراموش کنم
هر وقت دلم بخواد یادشون میفتم و میخندم یا اشک میریزم
همه کسایی که اذیتم کردنو نمیبخشم، میدونم بخشش چیز خوبیه ولی نمیبخشم چون لحظه لحظه های عمرمو که میتونست به خوبی و خوشی تموم بشه به باد دادن و یا اشک تموم شد
امسالم داره تموم میشه و یه سال سخت پیش رو دارم ...
دلم میخواد هنر جدید یاد بگیرم،اخلاقمو عوض کنم،زود عصبی نشم و...
بماند به یادگاری در ۲۶ اسفند ۱۴۰۱