میتوان با پنجه های خشک ... پرده را یک سو کشید و دید ... در میان کوچه باران تندی می بارد ... کودکی با بادبادکی رنگی .. ایستاده زیر یک طاقی ... گاری فرسوده ای میدان خالی را .... با شتابی پرهیاهو ترک میگوید.... آری... میتوان بر جای ماند
شوهر من به زنداداشم و جاری و حواهرام همه میگه آبجی 😄
تازه از تعلیقی درومدم یه عده بی وجود گزارش زدن بیخودی تعلیق شدم. این روزا دلم خونه واسه برادر و خواهرای ندیده ام که شجاعانه پر کشیدن🕊 💚🤍💔 از شعله های کوچک خشم درون وجودتان محافظت کنید...
همسایه مادربزرگم یه پسر مجرد سن بالا بودن که الان چند سالیه اسباب کشی کردن به مامانم میگفت خواهر😐
میتوان با پنجه های خشک ... پرده را یک سو کشید و دید ... در میان کوچه باران تندی می بارد ... کودکی با بادبادکی رنگی .. ایستاده زیر یک طاقی ... گاری فرسوده ای میدان خالی را .... با شتابی پرهیاهو ترک میگوید.... آری... میتوان بر جای ماند