-
ی روز من اول دبیرستان بودم که با دوستم با دوتا پسر که اونا هم باهم دوست بودن ، دوست شدیم پسرا برای شهر خودمون بودن
من فقط با پسره چت میکردم مجازی وگرنه اصلن اهل قرار گذاشتن و اینا نبودم ، من کلا کارایی که انجام میدادم و چت با پسره رو تو ی دفتر مینوشتم دلخوریام و ....... ی شب داداشم این دفتره رو پیدا کرد و فهمید من با این پسره هستم
ولی گفت باهاش تموم کن و چیزی به مامان و بابا نمیگم تا اینجای داستان شاید بگین وای چ داداش خوبی
این داداش من اینقدر سر این موضوع منو عذاب داد به مدت چهار، پنج سال خیلی منو عذاب داد اینو کرده بود اتو دستش هر کاری که میگفت باید میدادم وگرنه میگفت به مامان و اینا میگماااا گاهی وقتا هم فحشم میداد ج...ن...ده (فکن برای ی چت ساده ) خیلی چیزا رو نمیدونست الکی میرفت زیر زبون من تا باز اتو بگیره
ی روز به دوستم گفتم که هر کاری بگه باید بکنم وگرنه میگه میگم ، دوستم گفت بهش بگو ، بگو
این اگر میخواست بگه همون اول میگفت من باز جرأت نمیکردم تا اینکه ی روز دعوامون شد خیلی بد منم دیگ زدم به سیر آخر خیلی خسته شده بودم گفتم باش بگو بگو و اونم گفت ....... به مامانم
منم زدم زیرش و گفتم دفترع برای من نبوده و برای دوستم بوده
هنوزم که هنوز مامانم بهم شک داره ها چون خیلی حرف داداشم باور داره و منم میترسم دوباره دوست پسر بگیرم با اینکه چندین سال از این موضوع میگذره
داداشمم هنوززز حس میکنم دنبال اتو هستش که من تحت فرمانرواییش برم
چون قضیه برای چندین سال پیشه ام مامانم زیاد پیگیر نشد و از طرفی ام منو باور داشت
همین 😁، تو ذهنم بود گفتم بگم یکم خالی شم که چقدر داداشم منو عذاب داد یعنی روانی ام کرد روانی
لطفا اگر شما چیزی از کسی پیدا کردین ، مثل داداش من پست نباشین