امروز تو روستا عروسی بود خودمو آماده کردم با مادر شوهر، جاری و خاهرشوهرام برم اینجوری شنیدم ک شوهرم قبلا رفته خاستگاری این دختره البته خودش میگ دروغه و من نرفتم فقط در حد گفتن بود ک خانوادم اسرار میکردن برم خاستگاریش اما نرفتم.. خلاصه آماده شدم شوخرم اومد لباساشو بپوشه دید پیرهنشو اتو نکردم یه قشقری ب پا انداخت ک نگو و کلی لباس پرت کرد تو صورتم مگ گاوی نمیفهی اینا رو باید بپوشم بچه ها من دو تا بچه کوچیک دارم دو ساله و یه ساله نمیزارن بخدا برام حواس نزاشتن. منم بغض کردم بهم گفت اتاقمون انگار طویله ست ود باش همه جارو برق بنداز منم لباسمو دراوردم پاشدم خونه رو جمع کردم بازم کلی حرف بارمکرد و یکی دو تا هم زد مادرش اومد گفت سحر بیا بریم دیگ آخه دیره من بغض کرده بودم نتونستم حرف بزنم شوهر گاوم گفت نه نمیاد از این ب بعد حق نداره پاشو از در بندازه بیرون و کلی حرف مادرش رفت اینم بماند ک چقــــــــدر خاهر شوهر و جاریام خوشحال شدم و پشتم خندیدن..
شوهر عنترم رفت عروسی تنهایی من گفتم نمیام چون آرایشم خراب شده بود اون تنهایی زفت یکمی بعدش باز برگشت اومد بوسم کرد ک پاشو لباستو بپوش با هم بریم منم کلی حرف بارش کردم و گفت خودت برو تنهایی خوش بگذرون مگ خودت همینو نمیخاستی خب پس برو دیگ. پدرشوهرمم کلی فوحشش داد و دعواش کرد..
رفت الام مادر شوهرم اومده میگ امیر دیوونست بخدا تو عروسی با یه پا داشت میرقصید
چیکار کنم بچه ها دارم دیوونه میشم
میخام بزارم برم خونه پدرم اما بچخ هام چی اونا رو چیکار کنم