سلام خانما من چند وقتیه ازدواج کردم هیچوقت رفتار بدی از بابام ندیدم ولی ی بار بغلم کرد و سینه مو میگرفت خودمو از توبغلش کشیدم بیرون و فکر کردم اینکارش عمدی نیست ولی دیروز دوباره اومد کنارم نشست و بغلم کردو به منم دستم گذاشتم رو سینه م ولی سعی داشت دستمو کنار بزنه و دستشو بزاره رو سینه م حالم خیلی بده دیشعگب تا خوده صبح گریه کردم😔
یه خردادی مهربون ریزه میزه که با کسی کاری ندارم سرم تو کار خودمه 😁همه از بیرون فک میکنن خیلی آرومم اما از درون یه آتیش پاره ای هستم که فقط اینو نامزدم درک میکنه با بلاها و چالشایی که باهاش رفتم🤣🤣🤣شیطونی تو خون منه😁سعی نکن یه حرفو دوبار به من تکرار کنی چون من لجم میگیره اتفاقا به حرفت گوش نمیدم😝یه کنکوریه انسانی هم هستم 😇
الان اشکام دارن میریزن هیچکسو ندارم باهاش حرف بزنم
نمی تونی یه جوری با مادرت صحبت کنی؟؟
خیلی طول کشید تا بفهمم کاری که خوشایند من نیست لزوما غلط نیست. انتظاراتی که از آدمها دارم هم لزوما درست نیست و اساسا من جای حق ننشستهام که متر و معیار درست و غلط باشم. این در ظاهر خیلی ساده به نظر میرسه ولی هم دهن من سرویس شد هم دهن زندگی تا من اینو بفهمم🙃