فک کنم ۱۲_۱۳ سالم بودم من و مامانم تو خونه تنها بودیم نزدیکای ظهر بود و مامان تو آشپزخونه عجله داشت نهار رو زود آماده کنه که من برم مدرسه..یهو تلفن زنگ زد یکی پشت خط بود که مامانم رو کلی بهم ریخت مامانم دلش هوری ریخت پایین هیچوقت اون حسش رو یادم نمیره هر چی داد زد شما کی هستی؟ از کجا میدونی؟ خودت دیدی شوهرم رو؟ زنِ آشنا بود؟ مثل اینکه طرف هیچی نمیگه و قطع میکنه بعد قطع تلفن چند لحظه دور خودش میچرخید نمیدونست چیکار میکنه به خودش اومد منو راهی مدرسه کرد برگشتم مامانم رو ببینم حالش خوبه یه لبخند زورکی و تلخ زد که خوبم میدونستم حالش خوب نیست از خجالت سرم رو انداختم پایین اونروز گذشت نمیدونم مامانم روزها رو چجکری گذروند..۲۰ سالم بود داشتم میرفتم دانشگاه به بابام گفتم منو ببره دانشگاه وسط راه یه خانم زنگ زد صداش بلند بود میشنیدم..بابام دست و پاش رو گم کرد فقط میگفت صدات نمیاد و اونم برا خودش داشت حرف میزد ..فهمیدم ناراحت شدم وسط راه بدون خداحافظی پیاده شدم رفتم بغض داشتم به مامانم و هیچکس چیزی نگفتم..الان ۳۰ سالمه دوتا بچه دارم اعصابم داغونِ نمیتونم به خودم برسم کسی نیست بچه ها رو دو دقه پیشش بذارم تفریح کنم با دوستام باشم ولی خدا رو شکر شوهرم هوامو داره اگر اونم نداشت داغون میشدم برعکس بابام..مامانم هم سن من بود ۶ تا بچه داشت اونم کسی رو نداشت دو دقه بچه رو بذاره بره برای خودش بچرخه ..هر وقت بابام پول کم داشت مامانم میگفت نگران نباش طلاهای من هست وقتی کار نداشت مامانم تو خونه قالی میبافت و بابام میبرد میفروخت اصلاً نمیدونم بابام قالی بافتن بلده!! دیروز پیشش بودم گفت یکی از دوستای قدیمی زنگ زده گفته شوهرت رو با یه زن دیده چرا مردها به تنها چیزی که فکر میکنن کمر به پایینِ اینهمه فداکاری اینهمه عشق اگر به این روز افتاده خود تو با ندیدن هات به این روز درآوردی مامانم حرفش رو به هیچکس نمیتونه بزنه اومدنی مریض شده بود ای خدا کجایی پس؟ نه بهشتت رو میخواییم نه جهنم همین دنیا جلو چشم خودمون هر کی تقاص کارهاش رو ببینه ..مامانم اینکار رو میکرد اون غیرت مردونه لعنتی زنده نمیذاشتتش..چیکار کنم چجوری به مامانم کمک کن..😔