دوستان داستان زندگی من اینه که همسرم یکی از دوستای خوبشو آورد خواستگاری دختر داییم اینا قند شکوندن بعد این جشن و اینا پسره دیگه دخترداییمو نخواست و نامزدیشون بهم خورد تا گفته نماند دختردایی من خیلی زشته و اصن خواستگار ندارم حالا دایی و زنداییم همه چیو از چشم ما میبینن خیلی بهمون بی احترامی میکنن دیگه تو جمع خانوادگی هامون مارو دعوت نمیکنن حتی تولد ها رو در رو باهامون حرف میزنن ولی دوستندارن بریم خونشون من چجور باید رفتار کنم باهاشون ناگفته نماند من داییمو و زنداییمو خیلی دوستدارم و دوستدارم رفت آمد داشته باشیم