چند وقت پیش همکارم جهت آشنایی و دیدن. کارمندان مجرد. یه خانومه.اوردمحل کارم میخاس واس پسرش زن انتخاب کنه
((( من پروسه طلاق هستم و یه فرزند سه ساله دارم )))
خانومه. کلی راجب کار. و اسم و فامیل من سوال کرد . چون منتظر. مدیر شرکت بود و کناررمن نشسته بود . .
ب بهانه سفارش لباس اومده بود شرکت .
بعد از یکساعت کلی حرف با مدیر. .
بعد رفتن خانومه دیدم بچه ها همه میخندن .
و میگن تو هنوز طلاق نگرفته خواستگار داری و جمع کن از اینجا برو .
شوخی میکردن.
وقتی مات شدم .
الان چندماه میگذره چند روز پیش. مهمونی دوستانه دعوت بودم .همون همکارم. دیذم یواشکی میخاست ارز کن عکس بگیره .
من متوجه شدم . گفتم معصومه. عکس نگیر من حساسم .
واقعا نارحتم شدم و نزاشتم از من عکس بگیره .
چون معصومه خانوم همیشه از من میپرسه شوهرت دوست داری هنوزی ؟؟
یا میگه فلانی تو دیده گفته حیف این دختر اسیر چ مردی شده .
یا اینکه دیروز گفت. قسمته شاید زندگی خوبی. آینده داشته باشی
اصلا چرا چرا چرا آدم هون اول بخت خوبی نداشته باشه ک این دلللی پللی ها. نباشه وسط .
این همه نارحتی .
خدایا خودت کمک کن .
من اصلا قصد ازدواج ندارم . و همسرم دوست ندارم برا ادامه زندگی . .
ولی نارحت شدم از من عکس میخوات چون زنه. زن خوب و با حیای است .
ولی حس میکنم از من عکس گرفتن شک ندارم