از خستگی خوابم نمیبرد تا میبردم پسرم بیدارم میکرد...از خستگی پاهام گزگز میکنن...
شوهرم اتاق دیگه برام تشک پهن کرده خوراکی گذاشته آب شربت بالشتای مورد علاقمو گذاشته بهم مرخصی داد فردا رو تا هروقت دلم خواست بخوابم کاری ب اهل منزل و غذاهم نداشته باشم😁اگر بدونید چقد کیف داد بهم😂ذوقیدم رفتم قرص خواب خوردم بیام لش بیوفتم تا فردا عصررررر...
از این کارهای بنظر ساده اما باحالش خوشم میاد😁حالم خوب میشه... خلاصه گفتم اینجا ثبتش کنم برا خودم این تاریخو بامزه بود مهربونیش خخخخ