نه عزیزم
منم خیلی ساده بودم از رو بچگی یه عالمه اشتباه کردم کلی دعوا های ناجور داشتم اوایل که الان اینجوری پخته شدم
خیلی خام بودم ، دلم میگرفت از اینکه پیشم نیست گیر میدادم چرا سرکارت همکار خانم داری
چرا بهت زنگ زد و دعوا میشد
یا انقد دلم میگرفت از اینکه پیشم نیست میخواست یکاری واسه خانوادش انجام بده دعوا میکردم میخواستم فقط مال من باشه همون یذره وقت خالیش
وقتی از سرکار میومد بجای خنده و خوشحالی تو اخم بودم که من همش دلتنگم
ولی الان وقتی میبینم میاد و من فقط میخندم اونم دلش خوشه به من یاد گرفتم دیگه اینجوری باشم
نگران نباش برات جبران میکنه
خیلیا دعا میکنن شوهره فقط بره سرکار
من دعوا میکردم میگفتم دیگه سرکار نرو تا این حد
ولی الان اون خونه ای که خریده انقد خوبه میگم خوب شد طاقت آوردم