من قبلا عاشق یکی بودم خیلییییی عاشقش ولی نشد که بشه یعنی خانوادم نذاشتن و با شوهرم ازدواج کردم یجورایی از سر اجبار الان خیلی دوسش دارم خیلی خوشبختم ولی....دیشب بهترین دوستش و خانمش رو دعوت کرده بود
با دیدنش قلبم وایساد به قدری شبیهش بود مو نمیزد دیگه هیچ جونی تو تنم نموند همه خاطراتمون یهو اومد جلو چشمم سه بار رفتم دسشویی گریه کردم خیلییییییی سعی کردم عادی باشم حالم از خودم بهم میخورد که یادم افتاده ولی همه چیش شبیه اون بود خنده هاش حرف هاش رفتاراش قدش هیکلش حتی زنجیر گردنش!
حالم بدههههههه شوهرم میخاد باهاشون رفت و امد کنه و این عذاب قبره بر من
من تازه فراموش کرده بودم
کاش بمیرم