2777
2789

گفت:شما دیگه حرفی ندارین ؟سوالی چیزی‌

چند بار سر زبونم اومد قضیه امید رو بگم اما نتونستم نمیدونم ترسیدم ..

حسین موقعیت خوبی داشت همه جوره ..چیزی که امید نداشت ..

این منو به شک انداخته بود ..

گفتم :من نمیتونم زود تصمیم بگیرم و میخوام فکر کنم 

گفت:اره حتما 

از رو میزم کاغذ برداشت و شمارش رو نوشت ..

گفت:این شماره منه اگه خودتون دوست داشتین و اوکی بودی بهم زنگ بزن ..هرچقدرم زمان برای فکر کردن بخوای مشکلی نیست 


صحبت هامون تموم شده بود بجای اینکه خوشحال باشم یه حس تردید و دودلی تو دلم افتاده بود ..

یکم نشستن و بعد رفتن ..

مامان شروع کرد به سیم جیم کردنم ..

براش گفتم 

اونم گفت:نسترنم..تو اگه با امید ازدواج کنی باید کلی منتظر بمونی که سربازیش تموم شه بعدم کار پیدا کنه تو وضعیت الان ..سرمایه ای هم که نداره بره تو کار ازاد ..اما اگه با حسین ازدواج کنی همه چی برات فراهمه..خونه ماشین ..کار خوب داره ..کارمند بانکه طرف..بعدشم قیافه هزار ماشالا چقد خوشتیپه؟!هزار الله اکبر..من بچه های عموم رو خوب میشناسم همشون چون رو قانون بزرگ شدن ..بچه هاشونم رو قانون بزرگ میکنن..

یکم عاقل باش..

هیچی نمیگفتم 

باید فکر میکردم 

شماره ش رو زدم تو گوشیم ..

عکس واتس اپ رو نگاه کردم ..با کت و شلوار عکس گذاشته بود ..خداوکیلی همه چی تموم بود اما من دلم پیش امید بود 

اگه میفهمید داغون میشد ..وای نه من نمیتونم اینقد نامرد باشم ..

از طرفی پشت پا بزنم به بختم ؟!

خدایا چیکار کنم ..

امید همون لحطه زنگ زد ..

جواب دادم :الو 

گفت میخواد منو ببینه ..قرار بیرون گذاشت باهام ..منتظرش بودم چون همیشه پنجشنبه ها قرارمون همین بود 

اما این سری پاهام سخت حرکت میکرد ..

انگار علاقه ای به دیدنش نداشتم ..

اما باید میرفتم ..

اماده شدم ..

داشتم تو ذهنم میگفتم برم باهاش صحبت کنم وبگم اگه جای من بود چیکار میکرد 

مامان اومد گفت:کجا میری؟!

گفتم:با امید قرار دارم 

مامان لبش رو گزید و گفت:ول کن این پسره رو ..میخوای ابروم رو ببری؟!

گفتم:باهاش حرف بزنم راحت تر میتونم تصمیم بگیرم ..

گفت:برو بهش بگو خوشبختی در انتظارته اگه دوست داشته باشه کنار میکشه



ادامه دارد..


خدایا کمک :)

حرفای مامان تو مغزم اکو میشد ..

میترسیدم امید رو از دست بدم و حسین هم همچین مالی نباشه 

خودمم از خودم تعجب میکردم نمیدونستم این چه دوست داشتنیه که با دیدن یه موقعیت بهتر شک افتاده تو کارش..

رفتم همون جای همیشگی پنجشنبه هامون باهم قرار داشتیم ..

منتظرم بود به محض اینکه منو دید نیشش باز شد 

لبخند مصنوعی ای زدم و جلو رفتم 

بعد سلام علیک گفت:چه خبر ؟کم پیدایی؟!فک میکردم امتحاناتت تموم شه بیشتر میبینمت 

سرم رو پایین اوردم و گفتم :امید فکری برای شغل اینده ت کردی 

خندید و گفت:بزار درسم تموم شه برم سربازی بعد 

گفتم :اینی که تو داری میگی یعنی دوسال معطلی 

با اخم نگام کرد و گفت:چی میگی؟!چرا یه جور دیگه حرف میزنی؟!مگه تو شرایط منو نمیدونستی ؟چرا یه جور میگی انگار تازه فهمیدی 

گفتم :چرا میدونستم ..برای من مهم نیست اما خانوادم …

چشماش رو ریز کرد و گفت:خانوادت چی؟!

با انگشتام بازی کردم و گفتم :برام خواستگار اومده ..خانوادمم اوکین با اون ..بخاطر همین دارم ازت برنامه هات رو میپرسم که برای مقایسه با اون حرفی برای گفتن داشته باشم 

با بغض نگام کرد و گفت:طرف کیه 

با تته پته گفتم :تو چیکار داری ؟چ فرقی میکنه ؟من که به اون اوکی ندادم ..دارم میگم یه حرفی داشته باشم به خانوادم بزنم

خنده تلخی کرد و گفت:فک کردی من بچه ام ؟!یا چی؟!تو از برنامه های من خبر نداری که الان اومدی دوباره بپرسی؟!چرا برای من زیرآبی میری؟!

گفتم :من کجا زیر ابی رفتم !اگه اینجام واسه اینه فکرامون رو روی هم بزاریم ببینیم باید چه غلطی کنیم 

گفت:میخوام با مامانت حرف بزنم 

گفتم :نه لازم نیست 

گفت:چرا؟الان که صحبت خانواده رو پیش اوردی من میدونم همه چی حول محور مامانت میچرخه ..میخوام باهاش حرف بزنم 

نمیدونستم چیکار کنم شاید بهتر بود با مامانم حرف بزنه ..شاید بهتر بود من خودم رو بکشم کنار 

گفتم :باشه یه روز میارمش با خودش حرف برن 

گفت:یه روز نه امروز 

دیونه شده بود ..دلم براش سوخته بود نمیدونستم چیکار کنم 

از عشق امید به خودم مطمن بودم اما خب چجوری خانوادم رو راضی میکردم ؟!


ادامه دارد‌‌


خدایا کمک :)

دخترا من تو این چند سال کلی برای مربی و برنامه‌های مختلف هزینه کردم ولی هیچ‌وقت نتیجه‌ای که میخواستم نگرفتم.

یکی از دوستام فیتامین رو معرفی کرد و الان بعد از ۶ ماه واقعاً تغییر رو حس میکنم، حتی اطرافیانم هم متوجه شدن 😅

خوبیش اینه که هم تو خونه میشه تمرین کرد هم باشگاه. گفتم اینجا معرفی کنم شاید به دردتون بخوره ❤️

به مامانم زنگ زدم و گفتم بیاد سر قرار و خودش با امید حرف بزنه اولش قبول نکرد اما بعد مجبورشد قبول کنه ..

منتظر مامانم بودیم 

امید دستم رو میگرفت و ازم خواهش میکرد که ترکش نکنم 

کاش امروز نمیدیدمش..

اشکم دراومده بود 

هر جور حساب میکردم هر چقد حسین خوب باشه 

من نمیتونم بخاطر خوب بودن اون دل امید رو بشکونم 

امید دوسم داره و اینو همه میدونستن ..

گفت:نسترن ازت خواهش میکنم ..من سرتا پات رو طلا میگیرم ..هر کاری بگی برات میکنم فقط تو این مرحله پشتم باش..نزار عشقمون اینجوری تموم شه ..خواستگارت هر چقد همه چی تموم باشه اما اندازه من که دوست نداره ..

سرم پایین بود حرفاش منو‌تحت تاثیر گذاشته بود ..

مامان رسید 

رفتم بیارمش داخل..

صورت گریون منو که دید گفت:اینجوری میخواستی تصمیم بگیری؟چی گفته پسره بهت؟!

گفتم:مامان من نمیتونم از امید دل بکنم ..این همه عشقش رو نادیده بگیرم و با یکی دیگه ازدواج کنم ..

مامان چپ چپ نگام کرد و گفت:تو الان نمیفهمی!!

من و مامان رفتیم سمت امید ..

امید هم گریه کرده بود 

از حالت چهره مامان فهمیدم دلش سوخته ..اما نمیتونست از حسین بگذره 

امید با لحن گله مندی گفت:خانم احمدی..من با شما صحیت کردم و درمورد علاقه م به نسترن بهتون گفتم ..الان جریان خواستگار و اینا چیه ؟!

مامان یکم مکث کرد و گفت:ببین پسرم تو خوب بودن تو هیچ شکی نیست اما الان نسترن یه خواستگار بهتر  داره ..تو که اینقد دوسش داری راضی ای به بختش لگد بزنه؟!من نمیگم مشکلی داری خدانکرده نه 

اما خب اختلاف طبقاتی و اینا همه مطرحه ..

امید که حسابی داشت حرص میخورد گفت:یعنی همه چیز از نظر شما پوله ؟پس عشق و علاقه چی؟!

مامان گفت:من بازم میگم مشکل از تو نیست ..مشکل از تفکر ماست و به نظرم تو اذیت میشی از این طرز فکر ما 

حرفای مامان منطقی نبود و امید رو هم قانع نمیکرد ..امید کلافه شده بود اما مامان حرف خودش رو میزد ..

مامان سعی داشت با نرمی راضیش کنه اما فایده نداشت 

مامان انداخت رو کول بابا و گفت:باباش هم راضی نیست ..این خواستگارش فامیل دورمونه و شناخت بیشتری ما بهشون داریم.



ادامه دارد...

خدایا کمک :)

امید مات و مبهوت مامان رو نگاه میکرد ..

گفت:نطر دخترتون برات مهم نیست؟!

مامان گفت:چرا مهمه ولی اونم میدونه ما برای خوشبختی خودش میگیم ..

امید بلند شد و منم ناخوداگاه بلند شدم ..

جلو مامانم بغلم کرد ..درحالی که جفتمون گریه میکردیم ..

مامانم گفت:عه این چه کاریه ..نسترن ..

مامان منو از امید جدا کرد ..

گریه هام بند نمیومد ..

امید هم همینطور 

ما به خاطر یه دلیل میخره محکوم به جدا شدن از هم بودیم 

امید نگام کرد و گفت:اگه جلوی همه وایسی و بگی باهام میمونی ..دنیام رو به پات میریزم ..اما اگه نه همیشه آه دل شکسته م دنبالتونه ..

گناه من این بود که اندازه اون اقا خوشتیپ نبودم ؟!گناهم این بود که اندازه اون پولدار نبودم ؟!گناهم این بود که بابام اندازه باباش پولدار نبود؟!

گناه من چی بود؟اینکه دوست داشتم ؟!

اینو با گریه گفت و رفت..

من و مامان هم راه افتادیم 

من با مامان حرف نمیزدم ..دلم خیلی برای امید سوخته بود ..خیلی..

هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش..

بیشتر از هرچیزی از نفرینش میترسیدم ..

خسته شده بودم تو همین چند روز..

مامان گفت:اشتباه نکن 

حرفش رو بریدم و گفتم :میخوام اشتباه کنم ..میخوام اشتباهی باهاش باشم ..مهم اینه همو دوست داریم من قراره زندگی کنم نه شما ها ..

مامان هیچی نگفت ..خودشم دلش سوخته بود برای امید ..

رفتیم خونه ..به شماره حسین که رو میزم بود نگاه کردم ..موچاله ش کردم و انداختم تو سطل اشغال اتاقم ..

من تصمیمم رو گرفته بودم من نمیتونستم اینقدر بی رحم باشم ..

مامان هم کاری به کارم نداشت چند روزی..و اجازه داد خودم تصمیم بگیرم 

دختر عموی مامانم زنگ زد بهش که چی شد و فلان؟مامانمم گفت دختر ما داره فکر میکنه ..

اما من دوست داشتم سریع جوابشون رو بده و بگه نه ..دوست نداشتم بهش فکر کنم ..

با امید دوباره ارتباط گرفتم ..

بهش ثابت کردم که انتخابم اونه ..دیگه خانوادمم باهام کاری نداشتن 

هر چند از تصمیمم خوشحال نبودما اما خب وجدانم راحت تر بود ..

یه روز یکی از دوستای دانشگاهم بهم رنگ زد ..گفت:نسی حرفایی که پشت تو و مامانته تو دانشگاه راسته؟!

با تعجب گفتم کدوم حرفا؟!

گفت:راستش میگن تو و مامانت دنبال پسرای پولدارین که بتیغی..من اصلا باور نکردم اما خب پیچیده ..


 

ادامه دارد



خدایا کمک :)

عصبی شده بود اونقدری که نمیتونستم حتی جواب دوستم رو بدم 

دوستم ادامه داد:نسی خوبی،!

گفتم دیگه چی گفتن 

گفت:همین گفتن شما عین باندین ..

ناراحت نشیا میگن امید گفته به همه گفته هرزه ای..و نمیخواست هیچ وقت باهات ازدواج کنه فقط میخواست …

داشتم منفجر میشدم چجوری به خودش اجازه داده اینجوری راجبم حرف بزنه حتی اگه از دستم ناراحت بود این حرف درستی نیود ..مگه اصلا رو من غیرت نداشت؟!

گوشی رو قط کردم و زنگ زدم به امید ..

امید که خواب بود برداشت و گفت:جانم عشقم 

گفتم باید ببینمت 

اونم اوکی داد و من اماده شدم و رفتم 

داشتم دسونه میشدم 

اینقدری که نمیتونستم رو صندلی کافه منتظرش بشینم و همونجا صدم میزدم ..حس کلافگیم رو همه فهمیده بودن و زیرزیرکی نگام میکردن ..

اومد داخل با همون لبخند همیشگی..با اخم بهش سلام گفتم و نشستیم 

نگام کرد و گفت:خیر باشه 

گفتم :چی میگن بچه ها؟!این حرفا چیه راجب من و مامانم تو دانشگاه گفتی؟!

هیچی نمیگفت انگار شوکه شده بود رنگش پریده بود 

چشمام رو ریز کردم و ادامه دادم :بگو ..میشنوم 

گفت:نمیدونم راحب چی حرف میزنی 

خنده از روی حرص و مسخره ای کردم و گفتم:اره بایدم ندونی..تو‌که ادعا داشتی که دوسم داری چرا؟!مگه روم غیرت نداشتی؟!بعد رفتی همه جا نشستی گفتی..این و مامانش باندن ..تو خجالت نمیکشی؟!من هرزه ام رفتی همه جا گفتی؟!من دنبال پسر پولدارهام؟!

از کافه رفت بیرون 

کیفم رو برداشتم و دنبالش رفتم 

گفتم :چرا جواب نمیدی ها؟!

گفت:مگه نیستی؟!دنبال پول نبودین تو و مامانت 

با چشمای گشاد نگاش کردم و گفتم :خجالت نمیکشی؟!من الان کجام!من کی رو انتخاب کردم ها؟تورو ..تصمیم گرفتم با تو بمونم 

گفت:این حرفا رو زمانی که فک کردم داری اون پسره رو انتخاب میکنی از روی لج گفتم 

به حالت تاسف نگاش کردم و گفتم :الان بعد انتظار داری باهات ازدواج کنم ؟!که تقی به توقی خورد دعوامون شد بشینی پشت سرم بگی؟!تو مردی؟!تو غیرت داری؟!

گفت:وایسا یه دقیقه 

دستم رو گذاشتم رو دهنم و گفتم :هیس..نمیخوام صدات رو بشنوم ..همه چی از نظر من تموم شد 

راه افتادم اومدم 

داد میزد:تو دنبال بهونه بودی چون میخواستی بری با اون ..الانم اینو بهونه گرفتی و…

دیگه صداش رو نمیشنیدم از بس صدای گریه های خودم بلند بود ..




ادامه دارد...



پارت آخری که تا الان گذاشته :/

هر روز دو تا پارت میذاره تا اینجا همینقدر:^^^/ 

هر وقت گذاشت اگه خواستید تگتون کنم اینجا بذارم براتون...

الان اگه میبینید حوصلتون سر میره یه داستان دیگه که اون کامل هست رو بذارم🙂😂

خدایا کمک :)
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2839
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز