وقتی از سه سالگی عینکی شدم یکی از بزرگترین آرزوهام عمل چشم شد. گاهی گریه میکردم که چرا من هیچی رو واضح ندیدم؟
از وقتی که حافظه ام یاری میکرد یاد نداشتم چیزی رو واضح دیده باشم دنیا برام تار بود و من اینو با پوست و گوشتم حس میکردم.
دلم میخواست عینکم رو که برمیدارم، همه چیز واضح باشه. بیست ساله که شدم، اسفند ماه شد که افتادم دنبال عمل چشمام و گفتم دیگه باید عمل کنم. کم نبود هفده سال تحمل کردنش.
در آخر فروردین ۹۸ با شماره چشم خیلی بالا عمل کردم و بعد از یک ماه وقتی چشمم پنج نمره پایین اومد جلوی دکتر تا تونستم اشک شوق ریختم
خواستم بگم آرزوها شاید روزی برامون دور بنظر برسن، ولی چند سال بعد مثل الان، یادآوری که میشن، لبخند رو لبت میارن!