...:
۱۲ سالگی منو نشون پسر خالم کردن که پسر عمومم میشه هیچ حسی بهش نداشتم هیچوقت نخاستمش چون حسم بهش مثه یه برادر بود ب زور عقدم کردن چند بار خودکشی کردم حتی میخاستم خودمو اتیش بزنم ولی جرعت شو نداشتم همه چی بدتر میشد ما هیچ ارتباطی با هم نداشتیم همه هم میدونستن بعد چند سال عروسی گرفتن تا یه سال باکره موندم بعدش جنگ و کتک کاری های زیادی شروع شد بقیه فهمیدن و تهمت زدن گفتن حتما دختر نیستی و با زور خابید باهام انگار بهم تجاوز کرد بعد کتکم زد چندین بار سه چهار بار رفتم خونه بابام ۶ ۷ ماه میموندم ولی طلاقمو نمیگرفتن میگفتن بمیری بهتره یه بارم ک اومدم با این پسره اشنا شدم عاشقش شدم برا بار اول تو زندگیم یه چیزیو خاستم الکی میگفت ازدواج میکنیم ولی حرف مفت بود
هعی
تا الان امیدی داشتم برای زندگی
ولی دیگه ندارم
بهش التماس کردم باهام ازدواج کنه گفتم هیچی ازت نمیخام
قبول نکرد پیچوند
منو ب زود فرستادن اونجا دوباره
و فهمیدم اونم عقد کرده
اون چیزی نمیدونه از اینا فکر میکرد مجردم بازم منو نخاست چند ماه پیش نوشتم