امروزم مثله همه ی روزای این 16 سال زندگی فقط دعوا و جیغ و داد و فریاد...
امروز ولی یه فرق بزرگ داشت با این چهار سال اخیر
امروز کتک کاری هم ضمیمه ش شده بود
مامانم امروز دو بار زد در گوشم
شاید تا دو سه سال پیش اصلا اگه کتک میخوردم حقم بود دمش گرم
ولی الان واقعا غرورم شکسته یه نوجوونم با کلی ارزو ولی همش تحقیر میشم کافی نیست تازه با این همه غرور نوجوونی میزنتم...
بخدا نمیدونم چیکار کنمدیگه خسته شدم...کم زندگی تو شرای بدی قرار داده منو که این یه موردم شده نمک رو زخم...
هی میگه خاک تو سرت تو مگه فلان همکلاسیت میشی...فلانقدر روزی هزینه میکنم اخرش هیچی نمیشی اصن بیا برو فنی حرفه ای چرا رفتی تجربی وقتی عرضه نداری ببین فلانی رو اون تلاش میکنه تو فقط میخوری میخوابی...
همه ی اینا که فقط ی بخش 3 دقیقه ای از حرفاش بود برا اینه که من امروز 45 دقیقه بعد از ظهر از شدت خستگی 4 تا ازمون که تو مدرسه داشتم ینی شیمی و فیزیک و ادبیات و عربی خوابیدم بود...خدااااا...
الانم باهاش قهرم و البته از خودم لجم گرفته که چرا انقدر در مقابلش موشم همیشه و هر چی منو میزنههیچی نمیگم برا همین دیگه نمیخوام هیچی بجز اب بخورم تا 2 روز...