من عقدم دو ساله تقریبا چند ماه پیش فهمیدم باردارم و چون میدونستم مادرم سختگیره بهش نگفتیم و تصمیم گرفتیم بگیم میخوایم بریم ماه عسل یخورده پول داشتیم میخواستیم باهاش جهازمون تکمیل و خونه رهن کنیم اما مامانم هیچجوره راضی نمیشد میگفت اول خونه منم مجبور شدم بهش بگم گفتم شاید اجازه بده بریم سر خونه زندگیمون .
اما برخوردش خیلی بدتر از چیزی بود که فکرشو میکردم همش به من بدو بیراه میگفت فحشم میداد میگفت میکشمت یکاریش کن بیفته وگرنه میکشم سر داداشت انداختی پایین آبروشون بردی پا میزاشت رو شکم من اول صبح که خواب بودم مجبورم میکرد از پنجره بپرم چیزای سنگین بلند کنم
صبح زود صبحونه نخوره استکان چای خوری بزرگ پر سرکه میداد بخورم کلی تحقیرم کرد
دیگه مجبور شدم برم خونه خواهرم بخاطر رفتارش و رفتیم دکتر دارو گرفتم سقط کردم البته با خواهرم هم در موردش حرف زده بود .
الان چند ماهه میگزره از اون قضیه بعد چند روز پیش من میخواستم برمدکتر خونمون روستاست میخواستم برم شهرستان دکتر یه ساعت راهه پرسید میخواستی بری شهر برا چی گفتم که برا پریودم منطم نیست بعد امروز پیله کرده حتما اتفاقی افتاده و ... اگه چیزی باشه میکشم تو دروغ میگی حتما باز حامله ای و ...
منم جوابش ندادم