تولد پسرش بود دعوتمون کرد شوهرم گفت حق نداری بری.
چون پدرشوهرم تازه هفته پیش چهلمش سر شد.
ماهم دیگه شوهرم اجازه نداد نرفتیم، گفتم بعدا کادوش میدم و ازش معذرتخواهی میکنم که نرفتم.
بعد شبی پیام داد بهم یه عالمه تیکه انداخت بهم که چرا نرفتم.
مثه اینکه همشون رفته بودن و فقط ما نبودیم و یه خاهر دیگش.
رقص و اینا هم فک نکنم بوده.
ولی خب من شوهرمو میشناسم اگه میرفتم شر میکرد.
الان خاهرش طلبکارمه . لحن صحبتش خیلی بد بود باهام.
گفت که بابای من بوده تو چرا یاس گرفتی و نیومدی.
منم دیدم ول کن نیست گفتم عزیزم جواد پدرش خیلی براش حرمت داشت و بهم اجازه اومدن نداد.
شما هم بنظرم حالا امسال رو تولد نمیگرفتی طوری نمیشد.
منم یاس کسی رو نگرفتم انقد خودم گرفتاری دارم که دیگران برام اهمیتی ندارن.
خلاصه اونم باز جواب داد و درنهایت قهر
😑😑😑😑😑
خدایا کم اعصاب خردی دارم که هی میباره برام
ا ه ه ه