دوستان من و دوستم هرشب به خاطر درس من فقط نیم ساعت باهم حرف میزنیم
من دیشب هرچقدر زنگ و پیامش دادم جواب نداد و نگرانش شدم و بعدش هم گفتم حتما رفته با دوستاش بیرون که جوابمو نمیده و از دسش ناراحت بودم
ساعت دو شب پیام داد که ببخشید که نبودم به گوشی دسترسی نداشتم
منم میدونم همیشه گوشیش پیششه
بهم گفت چیکار کردی و چه خبر و منم حالش رو پرسیدم گفت که بدنیس و فردا درموردش حرف میزنیم
منم ناراحت شدم که همیشه میگه فردا حرف میزنیم
و بهش گفتم که همه اش فردافردا میکنی و تمام دور دوستاتی و….قهر کردم و اونم هزار تا حرف بهم زد که پدربزرگم میخواد بمیره میتونم بیام زنگ تو بزنم باهات بگو بخند کنم منم از این ناراحت شدم که ما همه مشکلاتمون رو بهم میگفتیم و گفت خودبزرگ بینی داری و رو چه حسابی باید بهت جواب پس بدم یه روز که جوابتو ندم ادم رو به هزار چیز متهم میکنی
منم گفتم چون دروغ شنیدم همیشه باور دیگه ندارم اونم گفت نیازی به باورت ندارم