تصمیم گرفتم داستان زندگیم رو بزارم. که همه بفهمن چه سختی کشیدم.
.
.
سال ۶۲ مامانم و بابام ازدواج میکنن. بابام ۱۷ سالش بود و مامانم ۱۴. هردوشون از یه روستا بودن و فامیل دور همدیگه بودن. از ازدواجشون فقط ۱ ماه توی روستا بودن چون بابای مامانم تصمیم میگیره برن یه شهر. بابای بابام هم همینطور.رفتن قم. اما بابای بابام و خانوادشون برگشتن. ۲ تا از عمه هام متولد قم هستند.
من سال ۶۳ بدنیا اومدم. ۱۸ تیر ماه.
بابام زمان بدنیا اومدنم جنگ بود.
منو ۷ ماهگیم دید.
مامانم میگفت اون زمان که خونه مامانبزرگم بودیم پسر دایی بزرگم میومد اذیتم میکرد. توجیهش هم این بود که باباش خونه نیست که!
بابام توی ۴ سالگیم برگشت.
سال ۶۷. بابام میخواست برگردن روستا. اما مامانم نمیخواست. بچگی سختی داشتم. بابام کارگری میکرد
یه روز خونه که بودیم منم ۷ سالم بود. سال ۷۰. دوست بابام پیشنهاد که بابام بره درسش رو بخونه و اگر بتونه معلم بشه. سال ۷۱ خواهر و برادرم بدنیا اومدن. سینا و مهتاب. و سال ۷۴ بابام ناظم یه مدرسه پسرانه شد. زمانی که مدرسه میرفتم حتی غذای گرمی هم که بچها میخوردن هم توان نداشتیم بگیریم. من وقتی سختی کشیدن های بابام رو میدیدم دلم میخواست بمیرم. هم ناظم بود و کارگر. یه روز که سینا مهتاب رو برده بودم کوچه سینا رفت وسط خیابون وایستاد و من رفتم بکشمش اونطرف. خودش سریع وقتی دید داره ماشین میاد رفت سمت پیاده رو اما من خنگ نرفتم. ماشین بهم زد. توی سن ۱۱ سالگی ۲۰ درست شنواییم رو از دست دادم.
راهنمایی که رفتم فهیدم از ما وضع بدتر هم هست. و همین باعث شد پی درسام رو بگیرم. سال اول راهنمایی تمام نمره هام ۲۰ بودن. همه فکر میکردن میرم رشته تجربی. اما من یه دختر عاشق ادبیات و فلسفه بودم. نوبت های ظهر آخرین نفر از مدرسه میرفتم. چون میشستم کتابای مطهری و شریعتی رو میخوندم ۱۶ سالم بود. یه فامیل داشتیم پسر عموی مامانم بود. ایوب. هم من دوستش داشتم هم اون. اما خب دلمو زد. مامانمم میدونست این منو خیلی دوست داره اما میگفت من تورو به اون نمیدم آس و پاسه. راستم میگفت. خواهرش گل ۱۹ سالش بود ۲ سال از من بزرگتر بود. رفت زن یه مرد متاهل شد. باباشم سکته کرد و همشون از راه به در شدن به قول مامانم. هرکی به یه روش. ایوب یه اتاق اجاره کرده بود توی دهات زن میبرد اونجا. خیلی هم ولی منو دوست داشت. خونشون قم بود، به بهانه دیدن مامانبزرگم میومد منو میدید. رابط ارتباطمون هم مهتاب بود چون با خواهرش افسانه دوست بود. وقتی خبر اینکه زن یه روزه صیغه میکنه به گوشم رسید رفتم مامانمو راضی کردم برای افطاری دعوتشون کنه..