من توی حمام بودم شاید ۲ یا ۱ ساعت نمیدونم احتمالا دستم رفته بود روی اب داغ همانطور که داشتم مو هامو میشستم احساس کردم حالم داره بهم میخوره و نمیتونم نفس بکشم الان تازه داره یادم میاد هرچی فکر میکردم یادم نمیومد بعد اومدم یکم درو باز کردم تا بخارا برن بیرون دوباره بستم و رفتم سراغ شستن مو هام و بعد یهو احساس سنگینی کردم انگار یه چیزی منو میکشید به سمت پایین چشمام هم خیلی بد میدید همه چیز خیلیییی مات خیلیییی مات و نقطه های رنگ رنگی همش میدیدم خیلی ترسیدم هی میخوردم به در و دیوار و صدای مامانم میزدم بعدا که بیدار شدم دیدم کف حموم هستم حالم به هم میخورد هنوز هم اونطوری بودم و حوله رو پوشیدم رفتم تو حال دیگه کم کم خوب شدم
جالب بود اون لحظه با خنده میگفتم روحم از تنم جدا شدباور کنید راست میگم