۸سال پیش،مادرم متوجه خیانت پدرم شد با خواهر مادرم
شوهره اونم فهید شکایت و اینا،این دوتا افتادن زندان ۶ماه
بعدش تاامروز ک میگذره مادرم جدا نشد و ادامه داد با پدرم
اما مدتیه متوجه شدم با یکی در ارتباطه و داغونم کرده این موضوع
همیشه بمن میگه تو ازدواج کنی میرم
روانم بهم میریزه به این فکرمیکنم ک ازدواج من باعث از هم پاشیدن خانواده میشه
به روم نمیاره با کسی در ارتباطهفقط میگه همینحوری حرف میزنیم در حد دوتا دوست،اما همه جوره مطمئنم اون لاشی مادر مرده ام از مادرم کوچیکتره
من اخرین بچه خونوادم و موندم اینجا و همه بحثال و دعوا ها و ناراحتیا رو من میشنوم
از طرفی پشت بابام مادرم میاد درد دل میکنه باهام بد میگه
اونور بابام باهام درد دل میکنه از مادرم بد میگه
امروزم سر یه موضوعی بمادرمگفتم چرا نمیگی اون پسره زن بگیره ،گفت اون آخر منو میگیره،منو میخواد
اونلحظه دلم میخواس سرمو بکوبم به دیوار فقط گفتم غلط کرده مگه ما مردیم،اگه شوهر میخوای یکیشو خودت داری
دارم رسوا میشم،خودم در شورو ازدواجم بیچاره نامزدم اسیر شده
همش عصبی ام ، استرس دارم،نگرانم اه
کسی درد مشترک داشته باهام؟
یا فقط من بیچاره ام😣