بدترین قسمت زندگی بلاتکلیفی هست ؛ خانواده همسرم دو سال عقدم و هیچ کاری نکردن و میگن ما بدرعباسی ها رسممون همینه ولی روز اول تو خواستگاری همه چی رسم ما رو قبول کردن ؛ الان قراره سه ماه دیگه عروسیم باشه و میگن ما انجام میدهیم ولی باز هم هیچ کاری نکردن میگن صبر کن واقعا خسته شدم از همه چی از دروغ و بی خیالی اونا ..واقعا آدمای عجیبی ان و بی فرهنگن بجز همسرم از تمامشون متنفرم ... انگار فقط زاییدن و وظیفه دیگه ای ندارن برعکس خانواده من که همه چی رو بفکرن والا کل اقوام ما هم بفکر بچهاشونن..هعی چه روزگار بدی هست والا عشق و ازدواج نباید اینقدر سختی داشته باشه دلم آرامش میخواد . دو سال عمرم بلاتکلیف موندم و مطب نزدم شدم ی آدم گوشه گیر ..از اول خانوادم گفتن اینا در شأن من نیستن ولی من فکر کردم انسانن