سلااااااااااااااااام
شب دیدم سنگ میزنه به پنجره...
پرده رو کنار زدم و دیدم با قالی سلیمان اومده دنبالم...
رنگ قالی آبی و قرمز بود ترکیب قشنگی بود که تو عمرم دیده بودم...
گفت براااات سوپرایز دااارم رفتیم تو آسموناااا گفت برات ستاره خریدم و منی که عاشق ماه بودم:)
یه ستاره پرنوووووور و درخشاااان بهم داد...
ستاره رو برداشتممم و ناگهاااان طوفان شدیدی وزید
و باعث شد فرش پیچ و خم شه و ما افتادیم از آسمون...
تنها چیزی که میتونستم نجات بدم همون ستاره ای بود که به رسم یادگار نگهش داشتم...
و ناگهااااان ققنوسی ما را در اوج آسمااان با دو پایش گرفت...
خلاصه که روز پر هیاهویی بود ...
میشه راهنمایی کنین
بهش بگم من ماهو بیشتر از ستاره دوست داشتم یا نه؟