تنهاترین تنها:
سلام دوستان خیلی وقته که میخوام داستان زندگیمو بگم واقعا تو فشارم انقد دورم خلوته و هیچکس خبر نداره که دارم زجر میکشم
از یه خانواده متوسط بودم از لحاظ مالی دختر دوم خانواده بودم خب از وقتی داداشم دنیا اومد که بچه اخر بود دیگه زیاد ب ما توجه نمیکردن اون زمانا من حدود ۴و پنج سالم بود دیگ ب من رو نمیدادن مخصوصا بابام که قبلا مارو خیلی دوست داشت خلاصه بابام روز ب روز بدتر شد کارش ب جایی رسید ک تا عصبی میشد میموم رو تن لاغر من و ابجیم تا میتونس ضربات کمربندشو میزد و خودشو اروم میکرد و این ما بودیم که اصلا نمیدونستیم شبا چجوری بخوابیم کمتر دردمون بگیرع مارو ول میکردن شب میرفتن صبح میمومدن
سالها گذشت دیگ داشتیم جوون میشدیم حدودای ۱۴سالم بود اوضاع بدترم شده بود بابام ی شبایی تو سرما مینداختمون تو حیاط با لوله جارو برقی میزدمون منم جیغ میکشیدم هر دفعه میگفتم مگههه چیکار کردم...
اوضاع درسم روز ب روز بدتر شد ولی بازم درس خوندنو دوس داشتم حداقلش از اون خونه دور میشدم وقتی بابام داد میزد تو خونه تنم میلرزید حس های بدی میومد سراغم میگفتم ای کاش تو تاریکی تو ی خرابع باشم ولی اینجا نباشم ابجیمم خیلی دوس داشتم یه چهار سالی از من بزرگتر بود ولی ب شدت بهم حسودی میکرد از رفتارش مشخص بود از من خیلی بدش میومد ولی من خیلی دوسش داشتم میگفتم طبیعیه حسادت کنه خلاصه بابام بعد اول دبیرستان دیگ نذاشت مردودی هامو بدم با وجود خواهش های مدیرمون بابام گف خرج اضافه برام نتراش
گذشت و ی شب بابام اومد خونه گف برو طبقه بالا با مامانت کار دارم خیلی تعجب کردم بار اول بود بابام این حرکتو زد خلاصه منم زیاد پیگیر پ فضول نیستم رفتم طبقه بالا و چن دیقه بعد مامانم اومد گفت خاستگار داری ۱۶سالم بود منم هیچی نگفتم کاملا بی حس بودم گفتم کی هس گف پسر دوست صمیمی بابات منم سکوت کردم کف نظرت چیه گفتم خب معلومه نمیخوامش
مامانم گف بازم فکراتو بکن بخدا بابات بفهمه ردشون میکنی میکشتت منم اون اواخر انقد افسرده بودم ک فکر خودکشی بودم راستی خواهرمم ازدواج کرده و بچه داشت خلاصه فرداش اومدن خاستگاری حتی راضی نبودم با پسره حرف بزنم با تهدیداشون رفتم تو اتاق پسره خجالتی و کم رویی بود و ب زور میتونس ارتباط برقرار کنه وقتی خودشو خانوادشو معرفی کرد یکم از خودش و حساسیت هاش گفت وقتی تموم شد گف تو حرفی نداری گفتم نه فقط اگه باهات ازدواج کنم میخوام راز دار زندگیم باشی اصلا از مردایی که همه چیو جار میزنن خوشم نمیاد راضیی همینه ک هس راضی نیستی بفرما بیرون (حداامکان میخواستم خودمو بد نشون بدم)
خندید و گفت چقد عصبی
گفتم اره خیلی عصبیم شایدم لازم شد در اینده پیش ی پزشک برم چون من پرخاشگرم...
خلاصه رفت پایین و مامانش ازم پرسید نظرت چیه بخدا اومدم تو جمع بگم نمیخوامش ولی چون داشتم کلماتو جور میکردم بگم مامانش گف سکوت علامت رضاست همه دست زدن دیگ چیزی نگفتم اونشب دیگ بی حس بودم میگفتم حسنش اینه دیگ کتک نمیخورم چون با اون سنم بابام تو جمع با لگد منو میزد و فوشهای خیلی رکیک میداد
خیلی زود مراسمارو جور کردن در عرض ۱هفته عقد کردیم شوهرم خیلی مشتاق بود ولی متاسفانه دقیقا روز عقد وقتی برگشتیم خونه من شام خانوادمو دادم چون مراسمی نبود تنها بودیم بابام بعد شام دقیقا وقتی سفره رو جمع میکردم گف ایشالا سیاه بخت بشی ایشالا خونت خراب شه که واس من همیشه دردسرین ای خدا چی میشد جای دختر بهم سگ میدادی...
منم میترسیدم ازش هیچی نگفتم شامو جمع کردم خوابیدم دوران عقدمم هی کتکم میزد منم ب شوهرم نمیگفتم ک سبک نشم
همش خانوادمو خوب جلوه میدادم ولی چ فایذه وقتی بابام پیش خانواده شوهرمم بهم فوش میداد مامانم میگف بگو زود برات عروسی بگیرن وگرنه طلاقتو میگیرم....
خلاصه عروسی گرفتن برام برعکس حرفای قبل عقد پدرشوهرم ک گف هیچ فرقی بین اینو عروس اولم نمیذارم کارس نمیکنم ب مشمل بخورن و حسرت زندگی همو بخورن هر کاری برا اون کردم برا اینم میکنم
خلاصه ب بدترین شکل ممکن بدون طلا بدون لباس بدون هیچی عروسیم برگزار شد دیگ برام مهم نبود چون روز قبل عروسی انقد با لگد منو زد بابام ک گف من واس جهازت ۶میلیون خرج کردم اونوق تو چرا کارای خونرو نکردی امروز خب من ارایشگاه بودم بعدشم جهازم خیلی کم و ناقص بود و شوهرم بخاطر من ی خونه نقلی تمیز اجاره کرد ک باباش باهامون ۶ماه قهر کرد ک چرا نیومدید تو اتاق ما زندگی کنید و کارای ماروهم بکنه زنت
خلاصه ب جز ی انگشتر هیچی نخریدن واسم تو خونه ی عروسی کوچیک گرفتن با دو هزار تومن شاباش سال۹۶ خانواده شوهرم منو با خجالت و سرافکندگی راهی خونه بخت کردن
خلاصه دیگ ارتباطم باخانوادم کمتر شد چون روحیمو خراب میکرد دیدنشون
هر از گاهی میرفتم و یکم شر ب پا میکردن و با گریع بر میگشتم خانوادع شوهرمم ک بدتر باهام لج افتادع بودن هرروز بحث و دعوا شوهرمم سرکار نرف دیگ بعد عروسی اوضاعمون انقد خراب شد ولی شوهرم تو اون وضع