2777
2789

تنهاترین تنها:

سلام دوستان خیلی وقته که میخوام داستان زندگیمو بگم واقعا تو فشارم انقد دورم خلوته و هیچکس خبر نداره که دارم زجر میکشم

از یه خانواده متوسط بودم از لحاظ مالی دختر دوم خانواده بودم خب از وقتی داداشم دنیا اومد که بچه اخر بود دیگه زیاد ب ما توجه نمیکردن اون زمانا من حدود ۴و پنج سالم بود دیگ ب من رو نمیدادن مخصوصا بابام که قبلا مارو خیلی دوست داشت خلاصه بابام روز ب روز بدتر شد کارش ب جایی رسید ک تا عصبی میشد میموم  رو تن لاغر من و ابجیم تا میتونس ضربات کمربندشو میزد و خودشو اروم میکرد و این ما بودیم که اصلا نمیدونستیم شبا چجوری بخوابیم کمتر دردمون بگیرع مارو ول میکردن شب میرفتن صبح میمومدن

سالها گذشت دیگ داشتیم جوون میشدیم حدودای ۱۴سالم بود اوضاع بدترم شده بود بابام ی شبایی تو سرما مینداختمون تو حیاط با لوله جارو برقی میزدمون منم جیغ میکشیدم هر دفعه میگفتم مگههه چیکار کردم...

اوضاع درسم روز ب روز بدتر شد ولی بازم درس خوندنو دوس داشتم حداقلش از اون خونه دور میشدم وقتی بابام داد میزد تو خونه تنم میلرزید حس های بدی میومد سراغم میگفتم ای کاش تو تاریکی تو ی خرابع باشم ولی اینجا نباشم ابجیمم خیلی دوس داشتم یه چهار سالی از من بزرگتر بود ولی ب شدت بهم حسودی میکرد از رفتارش مشخص بود از من خیلی بدش میومد ولی من خیلی دوسش داشتم میگفتم طبیعیه حسادت کنه خلاصه بابام بعد اول دبیرستان دیگ نذاشت مردودی هامو بدم با وجود خواهش های مدیرمون بابام گف خرج اضافه برام نتراش

گذشت و ی شب بابام اومد خونه گف برو طبقه بالا با مامانت کار دارم خیلی تعجب کردم بار اول بود بابام این حرکتو زد خلاصه منم زیاد پیگیر پ فضول نیستم رفتم طبقه بالا و چن دیقه بعد مامانم اومد گفت خاستگار داری ۱۶سالم بود منم هیچی نگفتم کاملا بی حس بودم گفتم کی هس گف پسر دوست صمیمی بابات منم سکوت کردم کف نظرت چیه گفتم خب معلومه نمیخوامش

مامانم گف بازم فکراتو بکن بخدا بابات بفهمه ردشون میکنی میکشتت منم اون اواخر انقد افسرده بودم ک فکر خودکشی بودم راستی خواهرمم ازدواج کرده و بچه داشت خلاصه فرداش اومدن خاستگاری حتی راضی نبودم با پسره حرف بزنم با تهدیداشون رفتم تو اتاق پسره خجالتی و کم رویی بود و ب زور میتونس ارتباط برقرار کنه وقتی خودشو خانوادشو معرفی کرد یکم از خودش و حساسیت هاش گفت وقتی تموم شد گف تو حرفی نداری گفتم نه فقط اگه باهات ازدواج کنم میخوام راز دار زندگیم باشی اصلا از مردایی که همه چیو جار میزنن خوشم نمیاد راضیی همینه ک هس راضی نیستی بفرما بیرون (حداامکان میخواستم خودمو بد نشون بدم)

خندید و گفت چقد عصبی

گفتم اره خیلی عصبیم شایدم لازم شد در اینده پیش ی پزشک برم چون من پرخاشگرم...

خلاصه رفت پایین و مامانش ازم پرسید نظرت چیه بخدا اومدم تو جمع بگم نمیخوامش ولی چون داشتم کلماتو جور میکردم بگم مامانش گف سکوت علامت رضاست همه دست زدن دیگ چیزی نگفتم اونشب دیگ بی حس بودم میگفتم حسنش اینه دیگ کتک نمیخورم چون با اون سنم بابام تو جمع با لگد منو میزد و فوشهای خیلی رکیک میداد

خیلی زود مراسمارو جور کردن در عرض ۱هفته عقد کردیم شوهرم خیلی مشتاق بود ولی متاسفانه دقیقا روز عقد وقتی برگشتیم خونه من شام خانوادمو دادم چون مراسمی نبود تنها بودیم بابام بعد شام دقیقا وقتی سفره رو جمع میکردم گف ایشالا سیاه بخت بشی ایشالا خونت خراب شه که واس من همیشه دردسرین ای خدا چی میشد جای دختر بهم سگ میدادی...

منم میترسیدم ازش هیچی نگفتم شامو جمع کردم خوابیدم دوران عقدمم هی کتکم میزد منم ب شوهرم نمیگفتم ک سبک نشم

همش خانوادمو خوب جلوه میدادم ولی چ فایذه وقتی بابام پیش خانواده شوهرمم بهم فوش میداد مامانم میگف بگو زود برات عروسی بگیرن وگرنه طلاقتو میگیرم....

خلاصه عروسی گرفتن برام برعکس حرفای قبل عقد پدرشوهرم ک گف هیچ فرقی بین اینو عروس اولم نمیذارم کارس نمیکنم ب مشمل بخورن و حسرت زندگی همو بخورن هر کاری برا اون کردم برا اینم میکنم

خلاصه ب بدترین شکل ممکن بدون طلا بدون لباس بدون هیچی عروسیم برگزار شد دیگ برام مهم نبود چون روز قبل عروسی انقد با لگد منو زد بابام ک گف من واس جهازت ۶میلیون خرج کردم اونوق تو چرا کارای خونرو نکردی امروز خب من ارایشگاه بودم بعدشم جهازم خیلی کم و ناقص بود و شوهرم بخاطر من ی خونه نقلی تمیز اجاره کرد ک باباش باهامون ۶ماه قهر کرد ک چرا نیومدید تو اتاق ما زندگی کنید و کارای ماروهم بکنه زنت

خلاصه ب جز ی انگشتر هیچی نخریدن واسم تو خونه ی عروسی کوچیک گرفتن با دو هزار تومن شاباش  سال۹۶ خانواده شوهرم منو با خجالت و سرافکندگی راهی خونه بخت کردن

خلاصه دیگ ارتباطم باخانوادم کمتر شد چون روحیمو خراب میکرد دیدنشون

هر از گاهی میرفتم و یکم شر ب پا میکردن و با گریع بر میگشتم خانوادع شوهرمم ک بدتر باهام لج افتادع بودن هرروز بحث و دعوا شوهرمم سرکار نرف دیگ بعد عروسی اوضاعمون انقد خراب شد ولی شوهرم تو اون وضع

اول عسک🚶‍♀️

عجب صبری طبیعت ساخته واسع ما،من ایوب زمانم•••ی شب، شب شب تیره انگا روح اَ تنت میره دل از ننه بابا از رفیق حتی اَ وطنت سیره:)سعی کن نباشد چیزکی تا مردم نگویند چیزها••• 🫠🚬هی اشکا میخواد بریزه من پلک میزنمُ میخندم:)...🌱گرگ رو از هر طرف بخونی گرگع،همین صداقتشع ک جذابش میکنع 🫠حاجی ی جوری حرف دیگران براتون مهمه ک انگار انگشت وسط ندارین..😐@سحر_هسدم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

یکی که فردا کادو نمیگیر منو لایک کنه بیام بخونم بعدا

یاد اون دیالوگ از فیلم لئون افتادم که لئون به ماتیلدا گفت: تو به زمان نیاز داری تا یک کمی بزرگ بشی! ماتیلدا گفت: من دیگه بزرگ شدنم تموم شده؛ بعد از این فقط سنم زیاد میشه..🏵️

تنهاترین تنها:

رفت ماشین قسطی خرید بدون کار رف گوشی قسطی خرید منم هی گریع میکردم میگفتم نکن بدبخت میشیم حتی ب خانوادش گفتم جلوشو بگیرین تا بدتر نشده ب همه جا سفته داده ولی گفتن تو دخالت نکن...

گذشت چن ماه و من قبل این کارای شوهرم فهمیده بودم باردارم و همه راههارو میرفتم ک سقط شه لیوان لیوان زعفران دارچین پرش از ارتفاع اصلا فایده نداشت کمدارو جابه جا میکردم بازم نیفتاد

بچم دنیا اومد ۴۰هزار تومن جیب شوهرم بود با ی عالم بدهی خداروشکر ۳۰هزار تومن خرج بیمارستانم شد ولی خیلی تصادفی شوهرم ی کاری پیدا کرد وضعش انقد خوب شد ک بدهیارو داد ماشین مدل بالاتر خرید یخچالو تا خرخره پر میکرد بهترین غذاها ولی یهو ی روز بعد ۲ماه از زایمانم بابام مامانم داییم اومدن خونم منم خوشحال بهشون چایی دادم ولی یهو سر حرفو باز کردن گفتن چهارشنبع کجا بودین گفتم من خونه شوهرم سرکار مامانم گف همسایع ما گفته شما از خونشون دزدی کردین(من بابام مزاحم دختر همسایه میشه بابای اینم میگ من ابرو اینارو میبرم)خلاصه گف اونا گفتن ما هم مهسا رو دیدیم هم شوهرش بچه هم بغلشون بود و از خونه ما دزدی کردن منم گریم گرف بابام شوهرمو کشید اتاق و بدون اینک من بدونم گفته اگه شما دزدیدین برین پس بدین😐

اونروز من خیلی شکستم  بابام رفتنی کلیدای ماشین شوهرمو میبرع که نتونیم فرار کنیم ماهم ۴۰نفر از کارکنان شرکت شوهرم شاهد بودن ک شوهرم سرکار بوده اون روز و همشون امضا کردن به اضافه دوربینا ک شوهرمو ماشینش اون تاریخ ثبت شده بود

خلاصه من انقد حرص ابروم تو فامیل و همسایه رو خوردم ک شیرم خشک شد و بچم شد پوست استخون همون بچه ک دکترا براش ماشالا میکردن دیگ هیچی ازش نموند و شیر خشکم اصلا نخورد

اون روزا گذشت کم کم شوهرم افسردع شد دیگ سرکارم نمیرف اصلا اوضاع مالیمون باز بد شد ماشینمونم خرجای سنگین رو دستمون گذاشت از ی طرفم هرروز با ی بچه برو دادگاه پاسگاه کلانتریو....

پدرشوهرم اینا روزی ک قضیه رو شنیدن سرشونو تکون دادن و فکر کردن کار ماست کلی زخم زبون زدن واقعا نمیدونم چرا هدفشون زجر دادن من بود؟زخم زبوناشون خیلی اذیتم میکرد اینک اصلا ن بچم براشون مهم بود ن حتی بعد زایمان اومدن ببیننش

خلاصه بعد زایمانم چقد اشکمو دراوردن ب شوهرم گفته بودن بچشو بگیر طلاقش بده خانوادش بدرد نمیخورن حالا کل شهر هم از بدی های خانواده شوهرم در امان نبودن و سابقه خیلی بدی دارن

گذشت و تو دادگاه تبرعه شدیم ولی دیگ فایده نداشت...

اونقد طلبکار بودیم ک دیگ ن نونی واس خوردن بود ن حتی قرونی برا خرج منم دردامو با پسرم تسکین میدادم واقعا اگ بچم نبود معلوم نبود ک من مردم بودم تا الان یا نه

شوهرم رف قاطی بنگاهیا شد و تا تونستن سرش کلاه گذاشتن انقد گفتم نکن بیا بیرون از اونجا هرروز ی ماشین گرون خرید همونو بیس ملیون ارزون داد چشممونو باز کردیم دیدم دویس میلیون سفته داره دست بنگاهی ب عالم ادم بدهکاره همه فوشمون میدادن  کار ثابتی نداش این بین خانواده شوهرم بخاطر کرونا شوهرمو کشیدن تو کارگاه خودشون و شش ماه قرونی دستمون نذاشتن حتی شوهرم ب حرفم گوش نکرد مثلع ادم بیاد ی کارخونه ای چیزی کار کنه شام نهار میرفتیم خونه مادرشوهرم حتی پوشک بچمو نسیه میگرفتیم

خلاصه مادرشوهرم اینا گفتن بیا توم کار کن با شوهرت بدهیاتونو بدین خلاص شین انقد بهتون پول میدیم و فلان بچرم مثه چشام نگه میدارم تو کار کن خلاصه تا تونستن پرم کردن منم چ میدونستم دورغه میگفتم فقط بدهیامون تموم شه ی شب بدون بدهی سر رو بالش بذاریم بچه ها چهار صبح مادرشوهرم منو بیدار میکرد میفرستاد سرکار شوهرمو خیلی وقتا بیدار نمیکرد منم با شوهرم بحث میکردم میمومدن منم دعوا میکردن من چهار ماه تمام چهار صبح تا نه شب جون کندم حتی غذای خانوادع شوهرمم درست میکردم کمرم صاف نمیشد از خستگی کار ۳۶کیلو شده بودم از۵۲کیلو همه دلشون برام میسوخت بچه هم شیر میدادم شبا

ی روزایی بچم موقع کار میومد پیشم کارگاهی داشتن در حد بسته بندی بچم میومد ی روز ب شوهرم گفتم هوا سرده بذارش تو ماشینت گف نه ماشینم کثیف میشه هر چی التماسش کردم بچه سردشع بچه رو نذاشت تو ماشین

ی روز ک از خستگی کار تو خونه منتظر بودم شوهرم از بیرون بیاد مادرشوهرمم بود شوهرم با مدارک ماشینش برگشت تنها چیزی ک داشتیم اون بود گفتم چیشدع جواب نداد لرز بدی گرفتم حالم خیلی بد بود خواستم برم ببینم ماشین سرجاشه یا نه ولی انقد لرزم زیاد شد ک  دندونام بهم میخورد برگشتم خونه پتو بچمو کشیدم رو خودم دعا دعا میکردم که چیزی ک تو ذهنمه نباشع وقتی ماشینو سرجاش ندیدم شل شدم افتادن زمین مادرشوهرم داد زد وای این ابروی مارو میبرع این چ کاریه خلاصه اومدم خونه شوهرم گف فقط برا سود بدهی ماشینمو گرفتن دیگ دنیا رو سرم خراب شد سکوت کردم تلخ ترین روز عمرم تمام زحمتی ک کشیدم اومد جلو چشمم تمام سختیای بچم گفتم خدایا ب کجا پناه ببرم یهو دیدم دستام کج شد دهنم کج شد قلبم تند تند زد نفسم گ

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز