امشب عمه شوهرم مهمونمون کرد کل عمه ها عموهاشم بودن تواین مدتم پسرعمو شوهرم زن گرفته دختره ۱۷سالشه انقد انقد انقد سیاست داره امشب ک اونجا بودیم انقد باسیاست رفتارمیکرد به همه اخراسمشون جان اضاف میکرد ب پدرشوهرم میگفت خان عمو خیلی بهش حسادت کردم مادرشوهرمم خیلی باهاش خوب بود ومیخاس حرص منو دراره بهش میگف زندگیمممم ی لیوان اب بیار
خیلی حرص خوردم پدرشوهرم مادرشوهرم باهام سرد رفتارمیکنن و هی به اون دختر اعتنا میکنن شوهرمم تمام حواسش بهش بود حتی اومدیم خونه گفت دیدی چقد باسیاست بود چه همه رو بخودش جذب کرد چقد دانا بود خودش پامیشد سرپایی میکرد میوه میاورد اینکارمیکرد فلان میکرد من زورم برد گفتم خب توام ازاین زنامیخاسی میرفتی میگرفتی
من نمیخام مسخره کنم ولی دختره ازهمه لحاظ ازمن پایینتره
اما انقد دوربرش میچرخن عموی شوهرم نامزدی گرفت براش عقد تولد عیدی براش بردن اونوقت هیچکدوم اینا پدرشوهرم اینا واس من نکردن خیلی غصه خوردمممم