چقدر من خوبی کنم
درک کنم
دلم بسوزه
ولی هیچکس منو درک نکنه و فقط اعصابم خورد بشه
چرا دنیا اینطوری شده که ترجیحم شده با هیچکس رفت و آمد نکنم تا حاشیه و اعصاب خوردی نداشته باشم
دلم برای مامانم تنگ شده ولی چون یه حرفی بهم زد خودم بهش گفتم باهات حرف نمیزنم اونم عین خیالش انگار نه من دخترشم و کارایی که کردم که البته وظیفه بود
من هر وقت میخواستیم برم تفریح یا جایی اکثرا به مامانم اینا میگفتیم و پیشنهاد شوهرم با خودمون میبردیم روستا
خیلی هم راضی و خوشحال (تفریحات خانوادگی )
از وقتی که رفتم خونه خودم چند وقتی تایم کاری شوهرم طوری شد که وقت نمیکردم بریم بیرون
مامانم اینا میدونن من بدون شوهرم جایی نمیرم ولی یه تعارف جدی میشد خو من که ناراحت نمیشدم خدا شاهده
ولی مامانم از من توقع کرده حتی از مجردی
امروز زنگ زدم حالش رو پرسیدم گفتم میخوایم بریم روستا ولی در حد یکساعت اینا چون علی شوهرم کار داره گفتم میخواین بیاین گفت نه اینا و حرف زدیم روز قبلش هم بیرون بودن
ما رفتیم روستا بعد نیستم ساعت به شوهرم زنگ زدن گفتن دو سه ساعت کارش به تاخیر افتاد دیگه ما هم یه سر رفتیم پیش خانواده شوهرم که منزل اونجا جمع شده بودن
بعد دو سه ساعت زنگ زدم مامانم گفت کجایی بهش گفتم
گفت ترسیدی با باهات بیایم قلبم شکست واقعا
نتونستم حرف بزنم قطع کردم تو یه موقعیت که شد
زنگ زدم بهش که واقعا این چه فکری کردی همیشه هر موقع شده بود که میرفتیم خودتون رفتین من حرفی زدم بعد کف دستمون رو بو کرده بودیم که کار علی به تاخیر میفته
دیگه باهات حرف نمیزنم و خداحافظی کردم
تا الان بهم زنگ نزده انقد دلم تنگ شده
چون عادت اینطوری بینمون نبود و اولین بار بعد عروسیمه
حس بدی دارم