من مامانو بابام ۱۱ سال پیش تقریبا طلاق گرفتن خودم ۱۸ ۱۹ سالمه
چون بابام اعتیاد داشت صلاحیت مارو دادن به مامانم
مامانم میگه با پسرعموی بابام صیغست
وقتی من بچه بودم یبار داشتیم خونه عوض میکردیم ک همین پسرعموی بابامم میخواست بیاد
ک ما بهش میگیم عمو حسن . مامانم بهمون گف عمو حسن میخواد بیاد شمارو ببینه ولی مارو فرستاد سوپرمارکت ک خودشون باشن :))
از این ماجراها میگذره منم بابامو تقریبا از ۸ سالگی ندیدم
من الان اصلا با مامانم نمیتونم راه بیام ، دعوا میکنیم میگه از خونم برو بیرون ، ک یبار رفتم تا شب برنگشتم بعدا بهش گفتم اگ تو این خیابونا ی اتفاقی واسم بیوفته مقصر تویی ک بعدش دیگ نمیگف برو بیرون ولی چون هرسری میرفتم دیگه سخته بمونم انگار واسم عادت شده :)
الان بازم دعوامون شد منم زنگ زدم ب زن دوم بابابزرگم همچی رو گفتم ( خبر نداشتن از هیچی فک میکردن زندگیمون گل و بلبله) نباید ب این میگفتم
من نمیخوام با اینا بمونم
من هیچکسو نمیخوام
هیچکسو ندارم
خیلی خستم :)))
اتاقم بالکن داره میرم از بالکن پایینو نگا میکنم انگار روحم دیگ نمیکشه ولی ی مانعی هست ک نمیزاره خودمو تموم کنم
من دیگ راهی ندارم. حتی اگ ی روز بهترین زندگی رو داشته باشم این تجربه هام نمیزاره از چیزی لذت ببرم :))
کجا برم؟ چیکار کنم؟ پیش کی برم؟ کییییی میفهمه؟؟؟
اااااااخر خطم😭😢