من بیچاره از وقتی یادمه هیچ خوشگذرونی یا تفریحی نداشتم تا خونه بابام بودم که از همه چی محروم بودم البته خودمم اسکول بودم فقط درس میخوندم اهل دوست و رفیق هم نبودم همینم باعث شده روابط اجتماعیم کم بشه الانم نتونم با کسی دوست باشم
الانم که شوهر کردم دوتا بچه دارم که اعصاب و روان نذاشتن برام خیلی اذیت میکنن خیلی ها خیلی
دیگه بی پولی شوهر و گرونی و تنهایی هم که هیچ قبلا مامانم تو شهرمون بود گاهی بچه ها رو میذاشتم میرفتم با شوهرم بیزون یا باشگاه الان هیچ جا نمیشه برم با بچه ها هم میریم بیرون همش جنگ اعصاب دارم
افسزده شدم خسته شدم دلم دلخوشی میخواد تفریح میخواد سفر میخواد بدون اعصاب خورد