تو یه خانواده ۶ نفره تو یکی از روستا های اذربایجان غربی و ترک زبان بدنیا اومدم و من بچه دوم خانواده بودم ۱ سال و نیم خواهر بزرگم ازم بزرگتر بود و اونیکی خواهرم ۲ سال از من کوچیک تر بود و برادرم ۷ سال از من کوچیکتر بود تنها پسر خانواده و ته تغاری وضع مالی معمولی داشتیم پدرم تعمیرکار بود مامانم خانه دار
وقتی ۵ سالم بود اومدیم البرز
من تو بچه خیلی کله شقی بودم و تقریبا از کل بچه ها شیطون تر واسه همین بیشتر از مامانم کتک میخوردم ولی پیش بابام عزیزتر بودم
یادمه تو مدرسه همیشه رو اعصاب معلم رژه میرفتم درس نمیخوندم شیطونی میکردم و نمره هام افتضاح میشد
وقتی سیکل گرفتم دیگه درسمو ول کردم و از مدرسه اومدم بیرون
نزدیکای ۱۶ و ۱۷ سالم بود سال ۸۰ و ۸۱ که با یه پسر به نام محمدحسن آشنا شدم
محمدحسن اروم بود و متین برعکس من .. تا ۱۸ سال ۸۲ سالگیم با محمد حسن بودم تا اینکه بخاطر اختلاف طبقاتی خانوادمون کات کردیم
گذشت گذشت و سال ۸۳ یه پسر دیگه اومد سراغم به اسم هادی ... هادی اونموقع بیکار بود و میگفت بعد ازدواج بلاخره یکاری جور میکنم و میرم پیش داداشم کار میکنم که البته رفت و من به امید هادی سریعا قبول کردم
خانوادم بشدت مخالف بودن اما میدونستن حریفم نمیشن.
مامانم داشت پیر میشد بخاطر من هر روز گریه میکرد و میگفت داری خودتو بدبخت میکنی
ما سریعا نامزد کردیم و عقد و رفتیم سر خونه زندگیمون(عروسی نگرفتن برام) تا اینکه هادی زد زیر همه چی با اینکه قرار بود پیش خانواده من بمونیم منو برد تو شهر خودشون تو زیر زمین یه خونه داغون و ۳۰ سال ساخت!
۶ ماه اول حتی اجازه نداشتم برم بیرون هادی صبحا میرفت درو قفل میکرد و به مادرش میگفت بیاد پیش من
از حق نگذریم مادرشوهرم زن خوبی بود و کمکم میکرد
هادی معتاد بود و من هنوزم دوستش داشتم
تصمیم داشتم کمکش کنم تا ترک کنه تا یه روز تله گذاشتم و ۳ ماه گذاشتمش کمپ
تو این ۳ ماه خانوادم بهم کمک مالی میکردن تا بلکه زندگیم بهتر شه
هادی اومد و بعد ۱ ماه همون کشک و همون کاسه
بعد ۵ سال من دوباره هادیو گذاشتم کمپ ولی اینبار ۶ ماه
و دوباره فقط ۳ روز دوام آورد و بدتر شروع کرد
گل میکشید و تریاک
سر این مسائل مواد از هادی یه اسکیزوفرنی ساخت
توهم می زد و بهمون حمله میکرد .. سر همین روانی بازیاش داداشش از مغازه پرتش کرد بیرون
این وسط من بدبخت شده بودم و باید مثل یه کلفت کار میکردم تا پول مواد هادی و نون شبم تامین میشد
۲ سال با بخور نمیر زندگی کردم تا فهمیدم باردارم .. هادی میخواست سقط کنم اما خودم میترسیدم
دلم برا بچه ای که قرار بود بیاد تو این زندگی کوفتی من و هادی میسوخت
سونو میگفت بچم دختره و من دلم می سوخت که اگه یه وقت دخترم هم مثل خودم وقتی بزرگ شد بدبخت شه چیکار کنم
و من حتی ماهای اخر بارداریم کار میکردم چون میدونستم امیدی به هادی نیست
۲۵ مرداد ۹۳ بلاخره دخترم بدنیا اومدم و من اسمی که انتخاب کرده بودم روش گذاشتم. آیناز...
و من بعد ۱۰ روز با بچه شیرخوار باز مجبور بودم برم سرکار و بچمو میذاشتم پیش مادر شوهرم و اینازو به شیر خشک عادت دادم
آیناز از باباش بشدت میترسید چون اسکیزوفرنی بود و روانی و میدید بهمون حمله میکنه
وقتی ایناز ۴ سالش بود فهمیدم دوباره باردارم هر کاری کردم که سقط نشد..
وقتی رفتیم سونو بهم گفت بچم پسره .. هادی خیلی خوشحال بود و من ناراحت..
۲۰ مرداد ۱۳۹۸ پسرکم بدنیا اومد و اسمشو گذاشتم اراز...
همیشه میترسیدم اراز مثل باباش معتاد شه
و این ترس بود که همه وجودمو فرا گرفته بود
همچنان هادی بیکار بود و من همون اش و کاسه ای داشتم که سر آیناز داشتم
وقتی اراز ۸ ماهش بود با تموم پس اندازی که اون ۶ سال جمع کرده بودم وکیل گرفتم و طلاق گرفتم
دوباره برگشتم شهر خودمون
خیلی خوشحال بودم
بابام با اینکه حقوق کلش کلا ۴ تومن بود کمکم میکرد و ۱ و نیم به من میداد
بابام خودش یه خونه داشت ولی خونشو ۱ و ۲۰۰ میلیارد فروخت و نصف پولشو به من داد تا یه خونه ای برای خودم رهن کنم و خودشونم نشستن مستاجری چون میدونستن بدم میاد تو خونشون باشم
الان من تو کارگاه دوستم کار میکنم و شاغلم
نزدیک ۲ ساله جدا شدم و الان آیناز میره کلاس اول و اراز ۳،۴ سالشه
ولی همیشه و هنوز مدیون مادر پدرمم
تنها حرفی دارم اینه که پدر مادرتون صلاح شمارو میخوان
به حرفشون گوش کنید..
من اگه حرف مادرم و خواهر بزرگم و بابامو گوش میکردم شاید الان با یه ادم خوب ازدواج کرده بودم و بچه هم داشتم