یه تاپیک دیگه هم زدم اما دلم هنوز اروم نمیگیره،داییم رو بعد حدودا یکسال توی سوپرمارکت دیدم
از کنارش رد شدم و متوجه حضورش نشدم
دیدم یکی صدام کرد
اون لحظه چشمام گرد شدن
رفتم کنارش چقدر دلم میخواست بغلش کنم بگم دایی دلم واست خیلی تنگ شده
که قبل از من اون خودش منو محکم گرفت توی بغلش
اصلا دلم نمی خواست ازش جدا شم
هرچی برداشته بودم و اون حساب کرد
الان عجیب دلتنگش شدم چشمام پراشک شدن
چرا من داییم رو باید سال تا سال ببینم
اونم داییم که تا یکی دوساله گیم هرروز خونمون بود
اما از وقتی من بزرگتر شدم سر یه بحث که شاید بابام مقصر بود بیشتر از همه
روابطمون بهم خورد جوری که نمیتونم بگم...
بعد از اون باهم اشت کردن مامان و داییم
ولی دیگه هیچ وقت رابطشون مثل قبلا نشد
جوری شد که فقط اگه جایی همو میبینیم سمت هم میریم وگرنه کاری به کار هم نداریم جز توی مراسمای هم
اما با این وجود یادم نمیره موقع عروسی برادرم وقتی متوجه رفتار خانوادم شد که بخاطر تعصبات الکیشون نمیذاشتن من تکون بخورم یه گوشه نشسته بودم و چهرم خیلی ناراحت بود، دیدم یهو همین داییم اومد جلوی کلی آدم دستم رو گرفت و بلندم کرد و کلی دورم چرخید و بغلم کرد روی سرم رو بوسید گفت عزیز داییتی
حتی اون شب داداشم که دوماد بود نمیذاشت من باهاش برقصم انگار جلوی خانواده زنش بدش میومد من خواهرشم
یکی از بدترین شبای زندگیم اون شب عروسی بود که هیچ وقت یادم نمیره
ولی داییم باعث شد حداقل داداشم متوجه کار زشتش بشه
اونم همیشه توی همون برخورداری کممون روم غیرت داشت ولی نمیذاشت ناراحت شم اگر جایی میدید کسی بهم چپ نگاه میکنه بجای سرزنش خودم میگفت دایی بیا کنار خودم بشین کنار خودم باش تا اون آدم خودشو جمع میکرد اما بهم تو نمبگفت که ناراحت شم
کاش امشب نمیدیدمش
دلم داره از جاش کنده میشه چون میدونم دیگه به این زودیا قرار نیست ببینمش
اون خیلی جاها با همینکاراش از یه پدرم برام بیشتر پدری کرد
همش با خودم میگم کاش بیشتر توی بغلش بودم همون چند لحظه کوتاه چنان حس قشنگ و آرامشی بود که انگار پدر خودم بغلم کرده
دلم برای همه آدمای این چنینی زندگیم تنگ شده امشب یهو🥺
کاش همه چی برمیگشت به دوسالگبم و مثل قبل بودیم ما 😭