از در خوابگاه که اومدم بیرون ، سرما تا استخونم رو سوزوند . نگار امروز کلاس نداشت و من تنها به سمت دانشکده راه افتادم. اولین کلاس با استاد مومنی خوش اخلاق بود .کسیکه اگه نبود من بیخیال رفتن به کلاس اونم اول صبح و توی اون سوز و سرما میشدم . دستهای یخ زدمو داخل جیبای کاپشنم مشت میکردم بلکه کمی گرم شن اما انگار تو این جدال نابرابر ، سرمای بهمن ماه پیروز میدان بود . بخصوص که دیشب باز هم کابوس های تکراری نگذاشته بود راحت بخوابم و سرم درد میکرد .چند دقیقه از کلاس که گذشت احساس کردم حالم داره بد میشه .حالت تهوع گرفته بودم .با اشاره از استاد اجازه گرفتم و سریع سمت سرویس رفتم .پشت سرم نگار هم دنبالم اومد .توی سرویس بالا اوردم چون صبحونه نخورده بودم فقط اسید معدم رو بالا اوردم و گلوم بدجوری سوخت..نگار نزاشت وارد کلاس شم از استاد اجازه گرفت کیف هردومونو برداشت و سمت خوابگاه روونه شدیم . توی راه حالم بهتر شده بود نگار با همون اب و تاب همیشگی از چهره نگران آرین تعریف میکرد: نمیدونی وقتی به استاد گفتم استاد میشه من همراه خانم حسن نژاد بریم خوابگاه، حالش خوب نیست زیاد گفت مشکلی نیست آرین چقدر نگران بود ،برگشت گفت خانم اصلانی اگه میخواید من میتونم برسونمشون بیمارستان ، منم گفتم نه ممنون خودش میگه اگه استراحت کنم خوب میشم ارینم برگشت گفت اگه کمکی خواستید حتما تماس بگیرید .میگم صحرا تو چرا به آرین اصلا رو نمیدی؟ اون که خیلی دوست داره!
+نگار اصلا حوصله بحث و حرف زدن ندارم . فقط میخوام برسم خوابگاه و بخوابم .
نگار میدونست توی این شرایط من واقعا نای حرف زدن ندارم وقتی رسیدیم خوابگاه من روی تخت ولو شدم و در کمتر از چند ثانیه خوابم برد .
+صحرا....صحرا ..
چشمامو باز کردم .
+صحرا مامانت ده بار زنگ زده بهش گفتم خوابی اما قبول نکرد صداش یه جوری میومد انگار گرفته بود بیا باهاش حرف بزن پشت خطه