همه چی خیلی خوب بود هیچ مشکلی نداشتیم تا اینکه خانوادش سر رسیدن و قصد زن گرفتن داشتن براش
گفتم نگو پای من وسطه که آرامشمون بهم نخوره بگو نمیخوامش
هفته پیش فهمیدم بحث منو وسط کشیده و حرفشون بالا گرفته و گفته منو میخواد و طردش کردن
پدر مادر پسر و دختر همه حرفاشون رو زدن و قرار بوده تحت حمایتشون بگیرنش حالا زده همه چیو خراب کرده
از همه طرف تحت فشاره دو هفته دیگه کنکور ارشدم داره
با من سرد شده میگه فک نکن دوست ندارم فقط درکم کن الان توانایی هندل کردن رابطه احساسی رو ندارم
دلم واسه همه محبت و توجهاش تنگ شده دو سال کم نیست
واسه سر موقع زنگ زدنش واسه حرفاش واسه همه چی
همش یاد روزای خوبمون میفتم واقعا هیج مشکلی نداشتیم هیچی تهش کل کلای بچگونه بود و خندیدنامون
کارم شده گریه و بغضم یه هفته است تموم نمیشه
شما بگین چیکار کنم طاقت ندارم
من ۲۰ ام اون ۲۱