کور شدم،کور شدم.فریادی است وحشت آور در دنیایی که همه ادعای بینایی می کنند،در حالی که همواره کورترین آدم ها آن هایی بودند که نمی خواستند ببینند،نه آن هایی که به واقع نمی دیدند.
این کوری سفید همه را به کام خود می کشد و در یک آن شعور و شرافت را از مردم می ستاند.دیگر نه تمدنی می ماند و نه انسانیتی.تکنولوژی دیگر به کار نخواهد آمد و هول و هراس قلب هر انسانی را چون چشمانش کور می کند.
انتظار معجزه از آسمان در سیمای هر کسی مشهود است،اما آیا معجزه میتواند درمانگر این همه بی خردی باشد؟
کوری
نویسنده : ژوزه ساراماگو