اخه من دعایی چیزی انجام ندادم شام رفته بودیم خونشون منو کشید کنار گفت یه جن همراهته اسمش مسلم. من خیلی ترسیدم باور نکردم بعد اونم خوابی ک چند شب پیش دیده بودمو واسم گفت تعجب کردم از کجا میدونه. گفت حالاحرفمو باور میکنی من از همون شب دارم میمیرم از ترس