من شهر دیگه دانشجو بودم وقتی مادربزرگم فوت شد.
بعد از امتحانهای آخر ترم وقتی برگشتم شهرمون دیگه چهلمش،بود.
اولین پنجشنبه ای که رفتم سر مزارش همه ی بچه هاش جمع بودن براش حمد خوندم و یه خورده با بقیه سلام و احوال پرسی کردم. بعدش،نشستم کنار قبرش و فکرم رفت سمت گذشته ها یاد خوبی ها ش افتادم یهو بدی هایی که در حق مامانم کرد هم یادم اومد. البته اینو بگم خدا بیامرز آدم خوبی بود ولی به هر حال آخرش مادرشوهر بازیهاشو داشت😅
یهو یه حس کینه ای ازش حس کردم بعدش که خواستیم برگردیم با همه خدا حافظی کردیم نزدیکای در آرامگاه صدای مادربزرگم شنیدم که با ترس و دلهره اسممو صدا می زد غیر ارادی سرمو برگردوندم سمت جمعیت و فکر کردم بین جمعیته بعد یادم اومد اون دیگه بین ما نیست.
خیلی ترسیدم ولی گاهی پیش خودم میگم شاید چون به مرگش عادت نداشتم تو خیالاتم صداشو شنیدم.