خیلی مستجری بده طبقه دوم بودیم خیلی از خونم راضی بودم دوسش داشتم طبقه پایین ی خانم آقا زندگی میکردن گفتن به صاحب خونه که ما می خوایم بریم خونه ویلایی بعد آخر سر که خواسته بره گفته بچه طبقه بالا زیاد بدو بدو میکنه صاحب خونه به ما تذکر داد مجبور شدیم بیایم طبقه اول مشکلش اینه که دیوار خونه همسایه بغلی قشنگ پنجره ما رو گرفته و اصلا افتاب نمیبینیم مگ همش لامپ روشن باشه خیلی ناراحتم دلم گرفته کابینت های طبقه بالا هم رنگشون قشنگ تر بود دو روزه که آمدم همش ناراحتم آمدم یکم درد دل
اره منم مستاجرم ..دقیقا مشکل شما رو دارم خونه نور نداره برا همین روزا لامپ روشن میکنم ...کابینتاش افتصاح ...خونه کوچیک ...فقط خودمو دلداری میدم که من همیشه تو این خونه موندنی نیستم و از این جا رفتنی ام ..این طوری کمی اروم میشم
خیلی سخته واقعا من دو سه روز آمدم دارم دیوانه میشم همش گریه ناراحتی
منممنم خیلی سختم بود ....ولی فکرمو درگیر یه موصوع دیگه میکنم تا اذیت نشم ...باور کن مبلا رو فشرده به هم چسبوندم از بس کوچیکه مهمون دعوت نمیکنم ...تا خدا انشاالله کمک کنه دعا کنید دوتامونم صاحبخونه بشیم انشالله .