روزی آماده میشویم که خداحافظی کنیم. خداحافظی با هر چه و هر کس که به آن بیشتر عشق میورزیدیم، بیشتر از خودمان. آن روز احتمالا روز شادی نخواهد بود اما قطعا روز بزرگتر شدن ما خواهد بود. روزی که ارزشِ آدمِ درونیمان را ببینیم، دیگر راضی به آدمهای درگیرِ رفتن نمیشویم، به آدمهای نصفه و نیمه در رابطه. چون آن روز دلمان نمیآید آدم درونیمان را کمتر دوست بداریم و به کم راضیاش کنیم. آن روز مقابلِ تمام سختی های زندگی میایستیم و دستِ آدم درونیمان را میگیریم و آرام زمزمه میکنیم((من هستم، با هم رد میشویم.من تو را بیشتر از اشتباهاتت دوست دارم. من کنار تو هستم)).
اگر بیشتر از اینکه به خودمان عشق بورزیم، به دیگران عشق بورزیم، روزی غمگین و آشفته خواهیم شد. این نظریه شکست خورده ای است، سالها است آدمها این را امتحان میکنند اما زودتر از آنچه فکر میکردند نا امیدی را تجربه میکنند. برای آدم درونیمان به دنبال آغوش نگردیم ، او قبل از تمامِ این جست و جوها آغوش دارد . قبل از تمام این دست و پا زدن ها او ((ما)) را دارد. کنارش که بایستیم او قدرت پیدا میکند از اشتباهاتش نترسد، در خداحافظیها گیر نکند و از تجربه های جدید فرار نکند. کنارش که بایستیم، او احساس بیپناهی نخواهد کرد و همین بی نیازی کیفیت رابطه های ما را تغییر میدهد.