من احساس گل را شناختم
زمانی که پژمرده شد
من زندگی را دیدم
زمانی که مرده می خندید
من عشق را دیدم
در چشمان پیرمردی گریان
من وحشت را دیدم
در گلوی خواستن ها
من ستاره دیدم
در هم زمانی طلوع
مهربانی دیدم
در چشم فقیری محزون
باران چشم هایم را شست
و من چشم به راه تو
کور سویی که در شب گم شده بود
در پی گمشده ای که خود بودم
و تو هرگز پیدا نمی شوی
تو در من گمشده ای
منی که دگر من نیست
تاریکی مرا در برگرفته
و من دیگر تنها نخواهم بود............