منم یه بار پیش اومد برام که امتحانم کردن ، نه تنها عذر نخواستم باهاشون قطع رابطه هم کردم
قضیه اینجوری بود که خالم اومد خونه من ، بعد دختر داییم که شهر ما زندگی میکنه زنگ زد تعارفش کرد پیش اونم بره.
خالم دو سه روز خونم بود و وقتی میخواست بره گفتم میری خونه یگانه یا شهر خودت؟
گفت نه یگانه با بچم دعوا میکنه میرم شهر خودم و کلی ازش بد گفت که دفعه قبل آرام هرکار میکرده یگانه سرش جیغ میزده و اینا.
خلاصه این رفت و دو روز بعد به من زنگ زد :
اول تشکر کرد و گفت خوش گذشته ، بعد خیلی جدی و ناراحت گفت رفتم خونه یگانه دیروز ، بعد پرسیدم خب چه خبر شما که گفتی نمیری . شروع کرد بد گفتن ازش.
کلی چرت و پرت تعریف کرد که: من نمیخواستم ناراحت بشه که اومدم شهرتون خونش نرفتم ، گفت یگانه سرکار بوده حتی یه زنگ نزده بگه عمه خواستی از یخچال غذا درست کن.
خلاصه این کلی بد گفت ، منم سر دردو دلم باز شد اونوسط چند تا از کارای دختر داییم وقتی رفته بودیم سفرو گفتم.
یهو صدای خندشون پیچید و بعد صدای یگانه اومد که داشت گله میکرد ازم که :چشمم روشن پشت سرم حرف میزنی.
تا اومد خودشو برام بگیره گفتم کارتون خیلی احمقانه بود و تلفنو قطع کردم
هر چقدر خالم زنگ زد جوابشو ندادم و دیگه تا چندماه قطع رابطه کردم.